تبليغاتX
معمولیه معمولی

باز می خواهم بگم از ازدواج // چرت و پرت مفت است و بی باج و خراج

از جوانی خوش قد و بالا و ناز // چون برفت خواستگاری موند هاج و واج

خانه و مسکن که داری لاجرم ؟ // ما شنیدیم دست و دلبازی و لارج !

ماشین ِ توپ و خفن حتما" داری // صندوقش جاداره یا از نوع هاچ ؟!

مدرکت لیسانس بود یا دکترا ؟! // قبل کنکور چی می خوندی ؟! نشر گاج

جشن عقد هفت روز باشد در هتل // دخترم هفت دست لباس می خواد و تاج

جهیزیه ما نمی دیم ، نیست رسم!! // به چه کار آید تو را دیگ و کماج ؟!

مهریه باشد به سن مادر جد بابام // نام او باشد "قمر مولوک تاج "

ماه عسل هم می روید شهر ونیز // یا برید جایی که باشد رود و جنگل های کاج

من نمی فهمم چه فکری می کند ؟!! // آنکه اینقدر سخت گیرد ازدواج

دخترت آخر بترشد بسکه گشت // در پی شوهر ، مثه زنبور هاچ

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن ۱ - سول اینه که شاعر سنگ دختر های در حال ترشیدگی رو به سینه می زده یا سنگ خودش را ؟!

پ ن ۲ - چند روزه دارم تمرکز می کنم که لطف عمولی رو جواب بدم اما گویا کم اوردم ! بخوانید اندر مقامات شیخ الشیوخ عیسی ابو زید از زبان وی

پ ن ۳ - علی گفت عکس این کتاب رو بگیر بذار تو وبت ! منم گذاشتم در ادامه مطلب . مثله اینکه "زید" شهید شده !


ادامه ی مطلب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 20:20  توسط س.ع.ب  | 
گناه از این شیخ سال خورده که آن زمان را که دنیا را خواب برده وی را آب برده ! نبودندی که این فکر اول از ذهن مجرب و لایق "محرم الاسرار محبوب القلب الاکبار شیخ منوچهر انتظار دامت برکاته  مد ظله العالی و رضی الله عنه و علی کل مریده " من جمله خود بنده ! در محرمانه ها زاییده گردندی و شیخ کهنسال تنها آن را به نظم در آوردندی و کمی هم پیاز داغ بدان افزودندی باشد که پند گیرند !
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
به دوران تجرد دختران ، هم // نباشد جز یه شوهر درد یا غم
دم پنجره تا صبح می نشینند // به فکر شوهری پاک و نجیبند
ز بوی تند ترشی در عذابند // که گر شوهر نیاید در عزایند
ولی تا شوهری کردند آنها // به کلی زیر و رو گشتند آنها
همه فیلم های هندی رو شکستند ! // همه رمان عشقی ها رو بستند !
دگر شوهر نباشد فکر و ذکرش // چه پوشد مهمونی در روز جمعش !
دگر صد چیز خواهند غیر ِشوهر // جواهر یا طلا یا درّ و گوهر
اگر شوهر بمیرد زیر خرجش // کند ماتم چه پوشد روز دفنش !
بدان ، آگاه باش ای مرد دانا // مشو داخل به باغ سبز آنها ......
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
راستی این بیت بازم جا افتاد
ابو زید آنچه گفت هزیان و تب بود // ز گفته نادم او هر روز و شب بود
زنان خود گوهر و درّ و طلایند // نکن کل با زنان ، برگیر این پند

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:5  توسط س.ع.ب  | 

بر حذر باش زان جا که نامش نمایشگاه است و مکتوبات را جایگاه است ، لیک صندوقچه ی گناه است و داخل شدن بدان گناه است و رونده بدان را جهنم جایگاه است و عمرش تباه است و در ته چاه است ...

گر نمی خوانی کتاب ، رفتی نمایشگاه چه کار ؟!

کرده ای بی خود شلوغش ، مر نداری هیچ کار ؟

رفته ای از باب عیاشی و رندی ، ای عجب ...

بدون پول گشته ای داخل به فروشگاه چه کار ؟

پس اگر از آن گروه بودندی که ساعات مدید پشت ترافیک ماندندی تا از آخرین مد لباس در آن شلوغی با خبر شوی بدان که بسی عملت لهو و باطل است که این در ویترین سر کوچه تابل است . لیک گر زان جمله بودندی که بدانجا شدی اندر، من باب یافت یکی شوهر ! این نیز بیهوده بودندی کین گران درّ را نیابی در نوک کوه یا ته گرداب چه رسد به نمایشگاه کتاب ! و اگر من باب خرید کتاب رفتندی بدان که دو گروه اول مجال تجسس و تفحص از تو باز گیرند و عمرا" به نیتت دست یابی ...

لیک گر بدانجا وارد شدندی و مخی بکار نگرفتندی و مخت به کار نگرتندندی و با دیدن پسران فشن و حوریان خشن ! دامنت از دست ندادندی و کتاب نیز نخریدندی و اصلا" هیچ نکردی بدان از حفارانی ...اما قلیلند آنها که درس گیرند

در حدیث است رندی شیخ را مد ظله العالی وقتی لمیده بود روی قالی پرسید یا شیخ این جماعت کثیر که معدل مطالعه شان از 5 دقیقه باشد قصیر (کمتر) را در اینجا چه کار باشد که اینجا جز کتاب نباشد . پس شیخ پاسخش این چنین داد که اتفاقا این جا همه چی باشد فقط کتاب نباشد !!!!!

گشته ام بر درد مخچه مبتلا // بسکه این هفته بگفتند از کتاب

درد معده هم بر آن مضموم گشت // کاش می گفتند کمی هم از کباب

گزیده ای از کتاب معرض التالیف و منبع الاراجیف

تالیف شیخ عیسی ابو زید


+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 15:39  توسط س.ع.ب  | 

علی دایی اعلام داشت که کتاب خاطرات خود را منتشر خواهد کرد ....

در همین راستا شیخ عیسی ابو زید فرمود :

برم من مرخصی چندین و چند ماه // ز بد بختی خود هی می کشم آه

از آن طنزی که "دایی" می نویسد // که بندد بر همه طنز جهان راه

شیخ در پاسخ به اینکه آقای دایی تصمیم به طنز نویسی ندارد و تنها می خواهد سرگذشت خود را بنویسد فرمود :

به یاد آور آن زمان را که "شیخ علی ابن خالی" جوان بودندی و در زمین چون موج ، روان بودندی ، شیخ و مریدان به پای آن جعبه ی لهو و لعب نشستندی تا چون وی در جلوی دروازه قیچی برگردون زدندندی ، بخندندی . و باز به یاد آور که چون مربی سایپا شدندندی ، جملگی مرید "شیخ عادل ابن ابوالقاسم" شدیم تا از وی مصاحبه ای کنندندی و دل مریدان را شاد ! و همین سنه ی اخیر را که بزم ها کردیم همراه مریدان که وی سرمربی تیم ملی شدندندی و هر روز در ملا عام سخن گوید و موجبات تفرج خلق گردد و نیز چند صباحی از کره القدم ایران و کویت نمی گذرندی که بیشتر کمدی بودندی تا کره القدم !

پس بی شک چون بر کتابت همت گمارد ایادی طنز نویسان را جمیعا از پشت بر بندندی چه رسد بر این شیخ کهنسال .

ای علی دایی دواتت خشک باد // چوب یزدانم تو را بر پشت باد

چون که بی رونق نمودی طنز من // زلف تو سیخ همچو یک خارپشت باد

حاضران که دیدند به محض نفرین شیخ ابو زید موهای آقای دایی سیخ شد ( در بعضی احادیث آمده که در کرامات شیخ همین بس که پیش از نفرین وی موها سیخ گشت . الله اکبر!) دست به دامان شیخ شدند که شیخ جان مادرت نفرین نکن ... و شیخ در پاسخ گفت :

آخر این چه دنیایی بودندی که رندی مربی تیم ملی بودندی و مربی سایپا بودندی و مربی چندین فروشگاه بودندی و چه و چه حال نیز تصمیم دارندی به صنف انتشارات بپیوندندی آنگاه شیخی کهنسال چون من بی کار بودندی ؟!

و چون مریدان کلام شیخ شنیدندی سیحه ای کشیدندی و جملگی دستارها بر زمین نهادندی و خون ها ریختندی به جای اشک .


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:15  توسط س.ع.ب  | 
چند روزیه خیلی گرفتارم . البته دارم می نویسم اما نه چیزی که بشه آپ کرد . این پست شامل برخی اشعار و مطالب بداهه ی منه که تو وب لاگ های دیگران نوشتم و برای خالی نبودن عریضه آپ می کنم .


گفته اکنون یکی ز خوشگل ها // می شود حل تمام مشکل ها*
آنکه باعث شده همه این ها // شده دستگیر و گشته است رسوا
گفته در دادگاه مرد لا کردار // من نه استاندار بوده ام و نه شهردار
من نبوده ام رئیس جمهور ، هان ! // من فقط اشتباه بوده ام قربان
مثنوی محمود شصتچی
* بیت اول از رند عالم سوز

1
در خلوت باغ تو درنگی بَسَم است // من کشته ی شعرتم ! فشنگی بَسَم است
قسمت نشدم تا که پری را بینم // زان هیکل خوش تراش عکسی بسم است !!!
3
با آنکه هنوز از حد قاضی داغم // چون آدم و حوا شده اخراج ،ز باغم
لیکن نشدست هنوز ،مارا عبرت // من دوغ و می و کباب با هم خواهم !!!!!
4
از سفره تو بر دار همی نانت را // بر دور بیانداز تو مسواکت را
لقمه از دستم بیافتاد چو گفتی به پری // هنگام غذا درار تنبانت را!!!
برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید

گر مردان نبودند ، بر سر کی ؟! //زنان غر میزندن ، آن هم الکی !
که مردانند همه مظلوم تاریخ // زنان ظالم هم آنها کشند سیخ
این شعر فقط یه دفاعیه بوده !!! شروع دعوا رو از نگین شیراز بجویید

خواندم! دلم بسی سوخت ،زین شعر سوزناکت 
 کین ،مرثیه که خواندی ، از حمله های مهمان
منصوب کن چوخواهی ، از این بلا گریزی 
 یک آی فونه تصویری ،بر درب خانه، الآن !!!!!
برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید

تو گفتی شعر ، از بازار ، وز این طرح تنظیمش !
ز قیمت ها و کمیابی ز مرغ و گوشت و از میوش
نمودم پاس دو ترم پیش ، تنظیم* رو به صد خجلت !
که از صدها و صد واحد ، بماند این درس در پیشم !
منم شاید اگر روزی شوم ، یک عضوی از دولت
ندارم هیچ فکری، ز این اوضاع، بجز فکری ز تنظیمش
*منظور درس کاربردی و مهم تنظیم خانواده است

بگویم دروغ و ، تو هم گو دروغ // نباشد تورا سود ، از راستی و خزوع
بخواهم چو تمثیلی زان دو کنم :// دروغ چون دلستر ، صداقت چو دوغ !

یارب منم از گفته ی خود درمانده ! // بر درد گرفتار و خودت ، درمان ده
از دست زنان که روز را در خوابند ! // شب هم که شود ، قُر بزن و فرمان ده*
* یعنی هی دستور و اوامر الکی دارن!
گفته خود را از زبان کاکا تیغون بخوانید !

در حدیث است چون پی کار روی و نیابی پس سرکاری ! و چون سر کاری پس بیکار نیستی و چون بی کار نیستی لابد خیلی کار داری و چون خیلی کار داری پس سر کار نروی پس چون سر کار نروی بی کار شوی !
نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه دنبال کار بگردی بی کار می شی !
نتیجه ی غیر اخلاقی هم اینه که یادم نیست اینو کجا و کی و واسه کی نوشتم !
شرمندم

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:34  توسط س.ع.ب  | 

جوانی ، چون گذشت از بیست سالی // بگفت با خود ، که این وقتیست عالی

کز این یلخی و تنهایی در آیم // بگیرم زن ، به زیبایی چو قالی !!

چو گفت با مادرش این سرّ و این راز // نَنش خندید و شد حالی به حالی

به سر کرد چادر ِگلدار ِخود را // برفت روزی دو سه جا خاستگاری

همه از او بپرسیدند همین را // که اصلا" داشته ای کاری و باری ؟!

زمین و مسکن و ماشین و ویلا // و یا نقدینه ای در بانک ، داری ؟!

پسر که هیچ کدامش را نمی داشت // به خود گفت " سر نمیشه خاستگاری

بسی خرج فراوان دارد این کار // نمی دن زن به من با جیب خالی

خودم می رم سر کوچه می شینم // بیابم دختری محجوب و عالی"

و فردا دختری دیدش به پارکی // که می شد گونه اش از خنده چالی !

بسی خوش صورت و خوش وجه و منظر // پاچه کوتاه و مانتوش گل باقالی

بشد عاشق نه یک دل بل دو صد دل // تَنفّس ، تنگ و شد قلبش یه حالی

بشد وارد ز درب دوستی و گفت // که امروز است هوا مطبوع و عالی

خلاصه دوست گشتند آندو با هم // بتیغیده ! شدش هر ماه و سالی

و آن حوری بکردش ترک او را // شده دوست با الاغ ِمایه داری !

پسر هم چون شده معتاد اکنون // بشد از مردم و خانه فراری ...

دلش گشته ز غم رنجور و خسته // همین فرهاد و مجنون خیالی

شنو این پند را از شیخ عیسی // مشو عاشق تو که خامی و کالی !


این بیت از شعر حذف شده به دلایل وزنی و معنایی و مهتر از همه امنیتی :

نباشد شیخ را باکی که گوید // مده افسار بر زن ، اختیاری


به نظر خیلی از کسایی که من و وب لاگم رو با هم میشناسن اینجا به نظر یه وب لاگ معمولیه معمولیه که یه نویسنده ی آماتور داره توش تمرین نویسندگی می کنه .

اما اینجا در باطن بهانه ای هست تا یه آدم گوشه گیر دوستای خوبی پیدا کنه . دوستای با معرفت که شاید هیچ وقت نبینمشون اما مطمئنا همیشه بهشون فکر می کنم ...

یکی از این دوستای خوب فیلسوف جوان ( آقا ساعد گل ) هست که در اقدامی کاملا غافل گیرانه این قالب زیبا رو طراحی و به من هدیه کرد . مطمئنا هیچ وقت این کارشو نمی تونم جبران کنم اما فقط واسه اینکه کمی خودم از خجالتش در بیام ازش تشکر می کنم و امیدوارم همونطور که منو خوشحال کرد همیشه شاد و موفق باشه .

تو هم برنایی ، هم فیلسوف ، جانا
تویی آن شمس بی کسوف ، جانا
هنرمندم که هستی ، جان فدایت
ز لطفت "شیخ" شد مشعوف جانا

همچنین از همه کسایی که تو این چند ماهه نشر بلاگ معمولیه معمولی و وب لاگای قبلی همیشه به من لطف داشتن تشکر می کنم و برای هر کسی که میاد اینجا ( حتی اشتباهی !) آرزوی بهترین هارو دارم .

 


+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 3:59  توسط س.ع.ب  | 

نمی دونُم چرا هر جا که میرُم // همه ترسند ز ِمو با اینکه پیرُم

گمونُم از رو شلوار تابلو ِ که // کمی اورانیم دارُم تو جیبُم

÷÷÷÷÷

چه باکُم گر شده امضا سه باره // همی قطعنامه و گشتُم بیچاره

به جاش دارُم رآکتورهای بسیار // که این واسه من و تو فایده داره

÷÷÷÷÷

فروشم آب دریای خزر را // چه ارزش داردَم این آب دریا ؟!

به جاش Ur۱ خرم چنتا تریلی // کنم اسکُل همه روسای خر را !!

÷÷÷÷÷

بسازم بمب بهر صلح و سازش // فرستم به فلسطین تیر و ترکش

اینا هستند دروغ عید امسال // که می گویند به ما ...۲

÷÷÷÷÷

شنیدم در بلاد روس ، انگار // بکرده یک رآکتور دود بسیار

ترکّید وبکشته مردمی چند // همین را می خرم کاید مرا کار !!

÷÷÷÷÷

گرانی می کند بی داد ، آخ جون // برقصد مملکت در باد ، آخ جون

ولیکن 20 فروردن و عید است // شکفتیم آن اتم را شاد ، آخ جون

÷÷÷÷÷

به این فصل بهار دارم آلرژی // سفر کردم به تابستان با کشتی

اگر شعرم ندارد وزن و معنی // "دلم می خواد" که من دارم انرژی۳

÷÷÷÷÷

بابا برقی بیامد گفت با من // بکن خاموش چراق هارو تو حتما"

که نیروگاه هسته ای به پا شد // بیاد خرجش بروی قبض بعدا"


۱- Urعلامت اختصاری اورانیوم هست

۲- این قسمت سانسور شد . فکر کنم اثرات استادیوم هنوز کمی در من هست

۳- منظور از انرژی همان فن آوری صلح آمیز هسته ایست

۴- یه شعر توپ در مورد ازدواج گفته بودم که ناگهانی متوجه شدم اوضاع از چه قراره . اینارو رفع کتی داشته باشید فعلا تا اونم پست بشه . اگه خیلی خوب نشده ببخشید دیگه عجله ای شد


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 21:56  توسط س.ع.ب  |