تبليغاتX
معمولیه معمولی

سلام

این پست ممکنه شرکت EA Games رو ور شکست کنه  و من بر خلاف میلم و با تمام علاقه ای که به بازیاش دارم دارم این کارو می کنم .

به عکسا دقت کنید

آخه تو یک چهارم نهایی جام باشگاه های اروپا فنر باغچه با فنر باغچه بازی دارن .

توضیح اینکه منم بایرمونیخ بودم و قهرمان شدم هر چند تازگی نداره. چون هنوز کسی نتونسته منو تو فیفا شکست بده ( جواد جوون نوکرم)

http://aycu02.webshots.com/image/27281/2001991380568022505_rs.jpg

http://aycu05.webshots.com/image/27484/2000566090070809157_rs.jpg


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 14:31  توسط س.ع.ب  | 
سلام

من قبل از تاسیس این وب یه وب لاگ داشتم که کلا ۴-۵ پست گذاشتم توش ترکید .

حالا الان دوباره باز شده . خواستم حذفش کنم دلم نیمد . خودتون برید ببینید چرا دلم نیمد

www.is_coool.persianblog.ir

 


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 6:13  توسط س.ع.ب  | 

روزی شیخ ابو زید ( در پستی به تفصیل بیان خواهم داشتندی که این شیخ کیست و از کجا آمده ) چون نماز شب بر نماز صبح و نماز صبح به نافله و نافله بر نماز میانه متصل نموده بودندی و آن روز را روزه بگرفته بودندی پس بسی خسته بودندی و چون مرغ بال پر شکسته بودندی و در خواب هفت ملک می دیدندی همه کمر باریک و شلوار برمودایی که ناگاه کافری درب مسجد بکوفتندی آن سان که که مس کوبند آهنگران در بازار کفاشان که تنها کافران آن وقت روز در مسجد کوبندندی .

پس شیخ ندا دادندی که ای نامسلمان وای بر تو که بنده ی برگزیده ی ایزد از خواب پراندی که اگر کاری واجب تورا نباشد به خدا قسم که شفاعتت نکنم بر پل صرات حتی اگر خواندی همه عمر صلات که نخواندی چون کافری .

مرد از پشت در اشک ریزان و نالان افتان و خیزان و در دست مشتی مویزان و با البسه ای آویزان فریاد بزد که یا شیخ تو که شفیع جدم آدم بودی آنگاه که از میوه ی ممنوعه بخورد و فازش برد تو که رهایی دهنده ی بنی اسرائیل بودی و تو که گشاننده ی رود نیل بودی و تو که جزو ابابیل بودندی در رحاب با اصحاب فیل به دادم برس که دودمانم بر باد بودندی .

شیخ خود را به مرد رسانیدندی و از وی دلجویی نمودندی و پرسید : تو را چه شده که اینگونه پریشانی نکند ایزد بر تو عذاب الهی فرستاده یا خدای ناکرده زیدی برگزیدیدندی یا اینکه سیگاری شدیدندی نکند در فیفا شکست خوردی آخر چه شده ؟

مرد گفت ایکاش اینها بودندی که گفتندی بدا به حالم که فرزند کبیرم پسر بسان شیرم قند عسلم شهد و شکرم دانشگاه قبول شدندی .

این را بگفت و از حال برفت .

پس شیخ بسیار بر صورت مرد بیچاره بزد سیلی تا گونه ی وی بشد نیلی و هر چند حالش بد بود خیلی لیک دست آخر بهوش آمد طفلی .

و کلام را اینگونه آغاز نمود :

ای مرد غم مخور که من نیز خود به دانشگاه اندر بودندی لیک در حفاری شهره ی آب و خشکی و بندر بودندی . این را بدان که اندکند انان که به دانشگاه روند و ضعیفگان با مانتو های تنگ و شلوارهای کوتاه و کیف های قرمز بینندی و حفار بمانند ثابت قدم . که دانشجویان بر دو دسته اند :

اول آنان که بحر زید بازی بدانجا وارد شدندی واز هر گلی بویی برندی و از هر میوه طعمی و ناگاه سیبی در گلویشان گیر کند ان سان که در گلوی جدشان آدم گیر کرد و چون ان داف بیست بدانها پا که نداد هیچ بند کفشش را هم نداد که بسته کنندی ضربه ی روحی خورندی و سیگار کشندندی و مشروط شوندندی و بد بخت که این است سزای کافران نا حفار آیا نمی بینید ؟

و گروه دوم انان باشندی که روزی 8 ساعت مطالعه ی مفید کنندندی و معادلات با نمرهی 18 پاس کنندندی ودر ردیف اول جلوس کنندندی و میان ترم دهندندی و پروژه دهندندی و چه و چه ... که در این بین چون ضعیفه ای از تبار خود یافتندی جزوه دهندی و بهر حل مشکل شماره دهندندی و در بوفه دانشکنده چایی خورندندی دوتایی و زود فاش شود که آن با چند پسر دیگر نیز چای تناول نمودندی و پسرک ضربه ی روحی خورندندی و سیگار کشیدندی و مشروط ان سان که رفت .

مرد پرسید یا شیخ پس تو چه کردی که نه از آنان بودندی و نه از اینان ؟

شیخ بگفت :

ای که دانشجو شدی این را بدان // بشنو حرف شیخ را با گوش جان

گر تو خواهی صفر گیر گر خواهی بیست // تو اگر مشروط شدی هم عیب نیست

لیک در دانشکده رندی نکن // در میان دختران جلفی نکن

دوستی با دختران ممنوع بود // بهر داشجو چه بد بود و چه خوب

دور دوست دختر بکش خط کلفت // حال نمی ده ؟ پس همه درسا بیفت

                                                      گزیده ای از کتاب مراتب الحفر فی الیونیورسیتی

                                                                         تالیف شیخ ابو زید

                                                                          سنه ی 1 ق.ش


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 0:7  توسط س.ع.ب  | 

http://aycu30.webshots.com/image/28949/2001578393534382870_rs.jpg

محمود احمدی نژاد در یک کنفرانس مطبوعاتی حمایت خود را از تمام گروه های متال هوی متال و آلترناتیو و حتی رپ اعلام نمود .

وی در ادامه گفت : اینجا تهرانه / یعنی شهری که / هرچی که توش می بینی باعث تحریکه

و بر ضرورت وجود گروه فشار بر سر هر کوچه تاکید نمود

ایشان در پاسخ به سوال خبرنگاران در مورد روند پیشرفت فناوری هسته ای در ایران فرمودند : من اگه تنها با یه پلاک بمونم زیر خاک / بهتر از اینه که از ترس برم زیر لاک /الان بهونشون انرژی هسته ای شده / بگو چرا داری سلاح هسته ای خودت ؟ ایران گرفتن کشکی نیست / توی ترس شما که دیگه شکی نیست .

وی در جواب این سوال که چرا باید امریکا از ایران بترسد لبخند ملیح ارائه نمود.

احمدی نژاد به مردم همیشه در صحنه قول داد تا از گروه متالیکا دعوت به عمل بیارد . وی افزود حال که هر چه به ملت بگوییم باور می کنند باید بگویم که مقدمات این هماهنگی نیز انجام شده .


+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 2:35  توسط س.ع.ب  | 
سلام
تو پست قبل در مورد وزن شعر گفتم . یهو یه فکری به سرم زد .
تصمیم گرفتم حالا که قراره از اول شروع کنم هر چند وقت یه بار یه پست قدیمیم که مرتبط به روال پستا هست بذارم .
به نظر خودم که فکر خوبیه .
***
وزن الاشعار و الثقل الابیات
درود و دو صد بدرود .
چندی پیش که یکی از شاهکارهای ادبی این حقیر در این آمادگاه ادب و هنر در معرض عموم قرار بگرفت و خویشتن خویش خر کیف از این که همگان از قرائت آن فیض کافی و حض وافی ببرند لیک بر خلاف آنچه رفت دیدم که هر که از راه برسید بر وزن قالب شاهکار این حقیر خرده بگرفت که وای بر تو و این شعرت .
الا ای حال اینجانب بر آن شدم تا پژوهشی من باب وزن شعر فراهم آورم و پستی نیز تا آنچه از این دریا برگرفتمی بر شما نیز عرضه کنم .
در این باره نظرات بس گونگون و شلم شوربا بود و هرکس نظری داده بود و نظری را رد . در این میان اکثر علما بر این باور بودندی که شعر طنز روزمره همان که قافیه اش به جا تکرار شود کفایت است مگر آنکه از روزمرگی خارج شود و نیت آن باشد که شعر ماندگار باشد .
کتب بسیاری در این باره به رشته ی تحریر در آمده که از آن میان شهیر ترین و کارا ترین و ثقیل ترین و توپ ترین و ایول ترینشان رساله ی وزن الاشعار و الثقل الابیات تالیف عالم غیوب و ستار العیون و الآیت المحبوب شیخ ابو زید رضی الله عنه بود که اولین کتاب در این زمینه نیز می باشد . در زیر برخی از قسمت های این کتاب را در مقام شاگردی ایشان کپ می زنم حالشو ببریم :
"و چون اول بار انسان زبان بر سخن گشود آن را با میخ بر الواح حک نمودندی و چون شب شعر برگزار می شدندی شاعران با الواح بر سر یکدیگر می کوبیدندی تا شعر سنگین تر و وزین تر از دیگران تمیز داده شود . پس اینگونه بودندی که از آن پس تمام نیروی خویش بر آن گماشت که سخن سنگین تر گوید و وزین تر . تا آن زمان که الواح از سنگ و گل بودندی مشکلی نبودندی لیک مشکل از آنجا شروع شد که کاغد ساخته شد و شاعر نگون بخت گرچه هزار بیت می سرود وزنش از چند کیلو تجاوز نمی نمودندی. پس اینگونه شد لگام ادب از دست خارج شد .

ادامه ی مطلب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1:48  توسط س.ع.ب  | 
سلام
اگه یکی حدود یه ماه بره از شهر و دیارش و تو شهر غریب کار کنه بعد وقتی بر می گرده ببینه وضعش از اونایی که تابستون و بقیه ی سال رو به استراحت می پردازن اگه بدتر نشده باشه مطمئنا بهتر نشده چه حسی بهش دست می ده؟
من که وقتی این حس اومد سراغم طبع شعرم گل کرد
***
چه چیزی بهتر از است از خواب و خوردن ؟
چه کس برده نصیب از رنج بردن ؟
چه عیب ار چون خران دنیا بیایی
در نهایت هم به سان گاو مردن ؟
شنیدی قصه ی آن روبه زار // که روزی ده بُد آن را چاره ی کار
بزن خود را به کوری و چلاقی // بخور صبحانه قهوه جای چایی
که در اینجا همه تن پروران را // بود املاک و ماشین ها و ویلا
بَدا آنها که دایم در تلاشند // که چون پارتی ندارند و ندارند و ندارند
پی کار و تلاش آن ساده ی لوح // هنوزم هست هشتش در پی نه
چه چیزی بهتر از است از خواب و خوردن ؟
چه کس برده نصیب از رنج بردن ؟
چه عیب ار چون خران دنیا بیایی
در نهایت هم به سان گاو مردن ؟
-----------------------------------------------------
توضیح : اگه از خودتون می پرسید قالب شعرم چی بود باید بگم این یک قالب تلفیقیه که از ابداعات خودم هست و در آن پنج بیت مثنوی رو بین تکرار یک رباعی می آورم تا عمرا کسی بتونه نظم قافیه هارو بفهمه . این اولین شعر از این قالبه شایدم دیگه از این قالب استفاده نکردم . آخه حالش به اینه که واسه هر شعرت یه قالب جدید از خودت در بیاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1:39  توسط س.ع.ب  | 

در احادیث آمده که چون تنها یک روز از از دنیا باقی باشد تا یومالقیامه فرا رسد , باری تعالی آن روز را آن چنان کش دهد تا موعودش ظهور کند .

آن زمان سیهه ای از مکه برگوش جهانیان رسد و باالطبع ایرانیان . آنگاه مقام معظم رهبری از بیم افکار عمومی استعفا نامه به تحریر در آورد و به مجلس خبرگان فکس کند . پس خبرگان جلسه ای فوری تشکیل دهند و آن موعود را که دارای صورت و سیرت ختم الرسل باشد و دارای آیات انبیا و اولیای الهی ست را بر صلاحیتش رای دهند و به وی اس ام اس دهند که اینک تو رهبر کشوری ایرانی و اسلامی می باشی .

آنگاه موعود پاسخ دهد که واحسرتا که جدم 120 هزار نامه گرفت سرش بر بالای خیزران دید شما که تنها 12 نفرید . ما بقی ایرانیان چه ؟

سخن گوی مجلس خبرگان در پاسخ موعود این چنین گوید :

به ابی انت و امی , آقا جان , مملکت قانون دارد . اگر خواهی به مقام ولایت فقیه که از جانب خدا به عباد الله نازل شود برسی ما 12 نفر باید بگوییم اما اگر می خواهی همه ی ایرانیان با تو بیعت کنند باید کاندید ریاست جمهوری شوی تا مردم به تو رای دهند .

و چون موعود قبول نمود وی را به شورای نگهبان فرستاند برای احراز صلاحیت و کاندیداتوری .

منشی شورای نگهبان : اسم ؟

موعود : م ح م د

منشی شورای نگهبان : شماره ی ملی یا شناسنامه ؟

موعود : ندارم

منشی شورای نگهبان : تاریخ تولد ؟

موعود : 250 ه.ق.

و چون منشی این کلام را بشنید بسیار گرخید و بدون لمحه ای درنگ موعود را بنا به کهولت سن و نقص مدارک رد صلاحیت نمود .

آنگاه موعود شمشیر از نیام بیاخت که همینک آن کنم که تا زانو در خون خود شناور شوید .

پس سران دولت به فکر فرو رفتند که چه کنند و تصمیم بر آن شد که لایحه ای سه فوریتی و حتی بیشتر به مجلس ارایه دهند تا قانون کهولت سن از موارد صلاحیت کاندیداتوری حذف شود .

لیک در آن دوره اصلاح طلبان اکثریت کرسی های مجلس را اخذ نموده بودند از لج شوری نگهبان هم که شده بر این لایحه رای ندادند و تصویبش ننمودند .

پس از آن موعود هر 4 سال یکبار پشت در هیئت دولت برای اخذ صلاحیت می ایستد بلکه به ریاست جمهوری ایران اسلامی رسیده و آن را پر از عدل و داد کند .

هر چند خودش از قبل پر از عدل و داد بود .


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 15:52  توسط س.ع.ب  | 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام  مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در دیار دیگری هستم

http://gasemi.persiangig.com/gpics/nime-shaban.jpg


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 15:51  توسط س.ع.ب  | 
سلام

بالاخره منم یه وب لاگ درست حسابی درست کردم . خیلی ها بهم می گفتن که تو وب لاگ خودت بنویس اما من حوصلشو نداشتم .

پس اول خودمو معرفی می کنم :

من س.ع.ب هستم . یه وب لاگ نویس که تا حالا حرفاشو تو وب لاگای گروهیه بقیه می نوشته و الان تصمیم گرفته با اسم مستعار تو یه وب لاگ جدید بنویسه . استفاده از اسم مستعار واسه اینه که می خوام خیلی باز تر حرف بزنم .

البته من معتقدم دست نوشته های آدممثله اثر انگشتشه و هر کی قبلا خواننده ی نوشته های من بوده تو همون نگاه اول منو میشناسه .

پس اگه شناختید سعی کنید تابلو نکنید .

ما اینجا فقط طنز می نویسیم . فقط

امید وارم خوشتون بیاد

http://aycu06.webshots.com/image/22885/2003520805361710913_rs.jpg

                                                                                   با تشکر س.ع.ب


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 12:13  توسط س.ع.ب  |