در خبر است که در آن سال عید القربان مصادف گشت با لیل الیلدا و در بین مسلمانان و حفاران و عیاران و چوبانان و مرغداران شوری بر پا گشت .
آن روز که یلدا و قربان، به هم آمیخته اند // عالمان از این سبب گرخیده اند
جوجه ها بسمل کنند یا گوسفندان را شمار// کس ندانست پاسخ این پرسش پیچیده بند
پس گروهی از علما فتوا دادندی که هر چه باشد ما باید بر سنت رفتار نمودندی و گوسفندان سر بریم و جوجه ها را شمارش . گروهی دیگر اجماع نمودند که این ادقام بلا سبب نبودندی و باید جوجه ها سر برند و گوسفندان را شمارش و گروهی دیگر بر این باور بودندی که باید هر چه دارندی از احشام و گوسفندان و جوجگان شمارش کرده سپس سر برند و گروهی دیگر از این تعطیلات استفاده نمودند و تا صباح الافاق به شلم پرداختندی و نه سری بریدندی و نه شمارشی کردندی .
پس مریدان که همه گشته سرگشته و کلی حیران در میان این همه اقوال و فتوا مانده بودند آویزان که ناگه رندی فریاد سر داد که شنیده ام در بلاد الحق عالمی می زید نامش شیخ عیسی ابو زید که بر آشکار و پیدا عالم است و در فیفا 08 قالب است و بهترین بلاگر است و چه و چه . پس بر ماست تا دیر نشده است نماینده ای نزد وی فرستیم تا این مشکل ما حل کند .
پس طوماری تهیه نمودندی و مشکلشان بر آن نبشتندی و جملگی تفییذ نمودندی و بار سفر بر دوش رند نهادند و وی را راهی نمودند .
پس رند از هفت دریا گذر نمودندی و هفت قله را فتح نمودندی و هفت جنگل را نیز و با 14 مدال المپیک در رشته های کوهنوردی و شنا به بلاد الحق رسید و چون سراغ شیخ ابو زید را بگرفت و جواب دادندش که در این بلاد و بلاد اطراف تنها و تنها یک شیخ داریم که بر پنهان و نهان داناست و ازخوشتیپی سری بالاتر از سرهاست که اینک از بهر عبادت چهل روزه به غاری رفته که از شهر بسیار دور است و طریقش بسیار صعب العبور است در مسیرش بسی جک و جونور و ملخ و مور است .
رند گفت با این حال من باید به خدمت شیخ رسم و طریق غار را جویا شد .
وقت وصال عاشقان بزم دو چندان بکنیم // می به پیمانه بریزیم و وجه خندان بکنیم
شیخ در غار است و ما در راه غار // سبقب از بنز و بی ام و با یه پیکان بکنیم
و چون رند به درگاه غار رسید شیخ از درون غار ندا داد ای که از راه دور آمده ای کفش هایت را بیرون آور که این مکان مقدس است . و چون رند چنین کرد شیخ فریاد زد ای کافر کفش به پا کن که هیچ جنبنده ای در این اطراف زنده مگذاری . رند گفت یا شیخ شرمسارم که در همه ی راه کفش از پای در نیاورده و جورابم بوی گربه مرده گرفتندی . پس شیخ ندا داد زود مشکلت بگو و دور شو که خفه شدیم .
پس رند طوماز باز بکرد و شیخ مسئلت را خواند و لبخندی بزد و بگقت : چطور ممکن است که لیل الیلدا با روز عید جمع گردد که خورشید هم باشد و هم نباشد .
رند گفت یا شیخ ماییم به این مشکل مبتلا پس پاسخ ما ده ، ای جیگر طلا
پس شیخ بر رند چنین گفت :
چنین باشد آیین ایزد دو جهان که آنگاه که ایمان آوردید شما را مورد آزمون قرار دهد و این آزمونی بود از جانب خدا بر شما که از آن بس سربلند بیرون آمدید به خدا که همگیتان شفاعت کنم بر پل صراط حتی اگر نخواندید همه ی عمر صلات . جوجه هایتان نشمارید که خداوند به پاداش این عمل نیک شمار آنها بیش گرداند و گوشفندان سر نرید که خداوند قربانی از شما پیشاپیش قبول کرد و تمام شب را بزم کنید و حرکات موزون که شمایید مریدان شیخ الکبیر عیسی ابوزید رضی الله عنه و عن مریده و عن کل رفقایه و عن کل الذی یحبه .
حال برو و این خبر را به قومت ده .
روز، عید باشد، شب بُود عید دیگر // پس بر آن شو تا همه با یکدگر
می به پیمانه بریزیم و بزم بسیار کنیم // کی شود این دو قرین سال دگر ؟!

بسم الله الحفار القهار
در کتب و احادیث بسیاری تفاسیر گوناگونی بر لغت عشق رفته است لیک خود بنده هیچ سندی بر هیچکدام از آنها قائل نبوده و همگی را رد می کنم . از آن میان شیخ عیسی ابو زید رحم الله و رضی الله عنه و علی کل مریده در کتاب " تفسیر العشق من المنظر الحفور " آمده است که عشق از دیدگاه حفاران نیرنگ و فریبی برای سرکار گذاشتن ضعف ( جمع مکسر ضعیفه ) می باشد و در این بحران بی کاری که کثیری از ضعفا با مدارک رنگین در خانه ها بیکارند این کار به آنها احساس خوبی داده هر چند حقوق و مزایا و بیمه ای ندارد .
لیک همانطور که رفت شیخ عاشق بیابانی از علمای بلاد کفر بر این باور است که عشق احساس بس توانمند است از نوع محبت که هر چیز را به سمت چیز دیگری می کشد و تنها در بین اقطار بشر نبوده . وی همچنان معتقد بود که نیروی مغناطیسی از نوع عشق است . وی با این عقیده آنقدر به این سو و آن سو کشیده شد تا آخر در بیابانی نا معلوم مرد و لاشه اش قوت وحوش شد و مابقیش گندید و استخوانهایش پوسید . باشد تا خداوند وی را در آن جهان بیامرزد لیک خود بعید دانم که بتواند .
شیخ کامبیز سوسولانی گوید عشق همان باشد که چون بر سر کوچه بایستی تو را بر آن دارد که دنبال ضعیفه ای راه افتی آنچنان که این ذکر بر لب داری " جیگر شماره بدم ؟" و چون آن ضعیفه باز گردد و بر تو لت زند و سب کند بدان که خداوند شمارا بر درد عشق آشنا کرده باشد که از این آتش بسوزد دماغت و آن جای دیگرت تا دوگانه سوز شوی . در احادیث آمده شیخ کامبیز سوسولانی در اواخر عمر دستار از سر بیفکند و موهایش سیخ نمود و خسر الدنیا والاخره و دخیل علی النار الی یوم القیامه .
شیخ جواد ابن صلاخ در این میان بر این باور است که عاشق آن باشد که بتواند از بهر غیر خود تواند ترک کند ، تیزی از جوراب بیرون افکند و سر براه شود و شاگرد مکانیکی شود و داماد ( در حاشیه ی کتاب آمده شیخ جواد چون به این کلام می رسید گونه هایش سرخ می گشت و آب از لوچه هایش آویزان ) لیک خود شیخ تا آخر عمر در دنیا دنبال شاهدی بر مثال خود بود لیک نیافت تا روزی سکته کرد و مرد .
شیخه الضعیفه الحکیمه تنها کسی بود که از ضعف به مقام شیخی نائل گشت و سپس نام خود از آزیتا به حکیمه که چادرش زخیمه تغییر داد وی بر آن باور بود که عشق رابطه ای بسی تنگ با پول دارد .
و نیز احادیث بسیار که در این مقال نگنجد .
شاعران بسیاری نیز در این زمینه توسن سخن دوانیده اند و وزغ ادب جهانیده اند که عشق مایه ی ادب پارسیست و گر عشق نبود بسیاری از انتشارات و چاپ خانه ها ور شکست می شدند . از آن میان باید به اشعار اراجیف لسان الغیب اشاره نمود که دائما قوطی در دست ( نوع قوطی در احادیث نیامده اما انچه مسلم است درصد بالایش می باشد ) از عشق گفته است و نیز مولانا جلال الدین که از عشق خود به شمس سخن گفته که شرط ادب آن باشد این نوع عشق را بررسی نکنیم .
اما از میان همه ی این احادیث مسنود و بلا سند و متواتر و چه و چه آنچه همه ی علمای بلاد کفر و بلاد حق بر آن اتفاق نظر دارند آن است که عشق و عاشقی را عاقبت سیگار باشد .
عشق آن باشد که چون سیگار بود // در نبودش قلب تو افگار بود
تا به فیلتر سوزد و دم نازند // دست آخر له به زیر پا شود*
* : این شعر از شیخ عیسی ابو زید به طور کامل در ادامه منقول است چرا که قبلا در وب لاگ دیگری نشر گردیده .
ادامه ی مطلب ...

گویند مرا چو زاد مادر // گفتا که چرا نبودی دختر؟!!
از بهرِ من و خود و بقیه // دردی چه دوا کند نرینه ؟!!
تا قبل نکاح ، دردسر ها دارد // باد کرده دلش ، هزار سودا دارد
یک روز شود عالم و دانا // یک روز شود عاشق و شیدا
یک روز زند مغازه ای لوکس // روز دگرم راننده مینبوس
موهاشو یه روز تاجِ خروسی // سیخ می کنه و می ره عروسی
هر روز کند خرج عطینا // عطر کادو میده سوسن و ژیلا
روز دگرم خیره و پررو // دانشگاه میره ، واحد پشت کوه
این ها همه داره خرج بسیار // بدبخت باباش و کرده بیمار
چون زوجه گرفت دیگه چه بدتر // چون مرغِ کشیده از قفس پر
آخر بشه این پسر مودب // سر کار بره هر روز مرتب
من رو سننه که ماهی یک بار // یادش می افته مادرش انگار
مادر اصلی شده مادر زنش // هر شب آنجان با عیال و همسرش
اما اگه یک دختر زیبا // جای تو اومده بود به دنیا
نصف این خرجا بکردم بهر او // شوهرش می دادمش حتی به زور
ای خدا من بعد این تنها پسر// دِه مرا دها ، نه صدها " دوختر"
گزیده ای از کتاب مناجات الحفور
تالیف شیخ عیسی ابو زید
سنه ی ۱ ق.ش.

نقل است در احادیث که چون شیخ عیسی ابو زید چشم بر جهان گشود بسیاری سقف ها بنا شد و بسیاری آتش ها روشن و رود هایی جاری لیک در برخی از احادیث بلا سند آمدی سقفی ویران و آتشی نیز خاموش گشت . شیخ ابو زید خود در باب اعجاز هنگامه ی میلادش می گوید " این اعجاز برای 90% مردم هنگام تولد رخ می دهندندی با افزایش مصرف سیگار و گرایش هر ام القمری به بساز و بفروش " ، برخی دیگر عدد 100% را نیز نقل نمودند .
شیخ از همان بدو تولد آیات الهی با خود همراه داشت در حاشیه ی کتاب آمده که چون متولد گشت و نرس بر لت زدنش همت گماشت شیخ در حالی که خود را از نا محرم محفوظ داشتندی با حالت غضب بازگشت و گفت " ای ضعیفه ی نا نجیبه هیچ دانی بر ماتحت چه کسی حد می زنی ؟ به خدا قسم که تمامی نسلت در دوزخ جای دارند که شفاعت نکنمشان بر پل صرات حتی اگر خواندند همه ی عمر صلات "
پس شیخ دوران کودکی را به سرعت در عقب نهاد در آن سنین مدام در تلاش بود تا از آدامس و پفک دوری گزیند و از شر دخترکان به هنگام دکتر بازی و مامان بازی . در حدیثی از همان سنین شیخ منقول است : " اَدَ اودو آدا ایدی دَدَ لولو " ای کسانی که ایمان آورید از آدامس و پفک و دختر دوری گزینید که اینها ریسمانهای ابلیسند .
و چون شیخ به مدرسه داخل شدندی به 12 سال نکشیده از آن خارج شدندی و در طول تحصیل آنچه از علوم بود و نبود بیاموخت و نظریه ها اثبات نمود و نمره ای کمتر 19 نگرفت که شیخ مرد خداست و عالم بر پنهان و پیداست .
پس چون دیپلومه گشت تصمیم بر آن داشت به دانشگاه وارد شود تا ریشه ی نفاق از آن بیت الشرک بر چیند . ولی چون ملک الوحی بر این تصمیم شیخ آگاه گشت بروی نزول کرد و گفت یا شیخ بدانجا قدم مگذار که نشانی از حفر باقی نماند . شیخ گفت به خدا پناه می برم آن هنگام که وارد می شوم و آن هنگام که خارج می شوم . ملک گفت ورود به دانشگاه بسی مشکل باشد و باید در کلاس های قلم چی شرکت جویی و تست زنی و چه و چه . شیخ ندا داد که من معدلی مافوق 19 دارم . ملک خندید و گفت می توانی آن را قاب نموده و بر درب اتاقت کوبی لیک برای دانشگاه باید چیزی به نام کنکور دهی .که برای عبور از آن روزی 10 ساعت مطالعه بایدندی و 60% دختر بودندی و کی توانی چون ضعیفگان در خانه مانی و روزی 10 ساعت در خوانی ؟
لیک شیخ مرد خدا بود و همت بر آن داشت تا قومش از کفر نجات دهد پس کنکور بداد و قبول گشت به دانشگاه داخل شد و هر چه سعی کرد تا بساط کفر بر چیند نتوانست پس به گرفتن مدرک خویش قانع گشت و از دانشگاه خارج گشت . تا به محیط کار و اجتماع رود و بساط کفر از آنجا برچیند .
لیک هنوز اندک مریدانی بر گرد او جمع گشته بودندی که وی را به خدمت بردندی و بالای برجک و یقلبیتی مملو از آشی آبکبن .
این دو سال بر شیخ چون عمری بگذشت و چون کارت پایان خدمت بگرفتندی بر آن شد تا تصمیمش کامل کند . پس به هر جا رفت برای کار بدید ضعیفگان پست ها را دو سال است پر نمودندی با حقوق هایی نصف و بدون بیمه و چه وچه چرا که کار کردن بدانها احساس خوبی می دهندندی ...
پس شیخ که بیکار مانده بودندی از زندگی نا امید گشت بر نوشتن وب لاگ روی آورد باشد تا بیدار دلی مطالبش بخواند و ایمان آورد .
این چنین باشد تضییع حقوق الضعف در کشور ما ....
ای برادر این بدان در کشورت // دختران بگذار بالای سرت
تا نبینیشان حتی یک نظر // این مصائب کی کند از ما گذر؟
هر کجا پا می نهی له کرده ای // خواهرم ، حقِ یه مادر مرده ای !!!
در سرا بنشین و دست از ما بدار // هر چی بد بختی داریم از این دختراست
*** بیت آخر به دلیل قدمت نسخ خطی خوانا نبوده لیک اینگونه ماست مالی گشته***
گزیده ای از کتاب مراتب الترقی
تالیف شیخ عیسی ابو زید
سنه ی 1 ق.ش.





