طولانیه ولی پیشنهاد می کنم از دست ندیدش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقل است شیخ عیسی ابو زید داستان ها و روایات بروبچز هم باشگاهی و بادی بیلدینگ کار را در کتابی مشهور به شیخ نامه نوشته کردندی در ۳۳ میلیون بیت که بدلیل قدمتش آثار زیادی از آن به جای نمادندی . بعدها رندی ابوالقاسم نام و فردوسی لقب با الهام از این مثنوی شاهنامه را در ۳۳ هزار بیت سرود و در آن بسیاری از ابیات و روایات شیخ را بی تبدیل کپی نمودندی ( مثل این آقا هادی ک ۷ ) تا این کتاب ارزشمند از خواطر محو نگردندی !
آنچه خوانید فصلی از شیخ نامه است (در ۳۳ بیت !! ) که رزم پدر و پسری راست که بعد الهامی شد برای داستان مشهور رستم و سهراب شاهنامه .
کنون رزم سهراب و رستم شنو // دگرها شنیدستی این هم شنو
همی ماند رستم ازو در شگفت // ز پیکارش اندازه ها برگرفت
به کشتی گرفتن نهادند سر // گرفتند هر دو دوال کمر
خم آورد پشت دلیر جوان // زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر // بدانست کوهم نماند به زیر
همی خنجرش بهر کشتن بیاخت // دلیر جوان لیک خود را نباخت
بدو گفت کین بر من از من رسید // زمانه بدست تو دادم کلید
کنون گر تو در آب ماهی شوی // وگر چون شب اندر سیاهی شوی
بخواهد هم از تو پدر کین من // چو بیند که خاک است بالین من
از این نامداران گردنکشان // کسی هم برد سوی رستم نشان
چو بشنید رستم سرش خیره گشت // جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش // بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان // که کم باد نامش ز گردنکشان
بگفتا که بگشای بند از جوشنم // برهنه نگه کن تن روشنم
چو برخواست آواز کوس از درم // بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست // یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کین از پدر یادگار // بدار و ببین تا کی آید به کار
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید // همه جامه بر خویشتن بر درید
به خود گفت فرزند من کی شدش ؟ // چنین مرد گنده برای خودش
همکنون بخواهد زن و زندگی // و شاید اتول بهر رانندگی
بخواهد یکی سقف و مامن همی // کی او را ز قیمت بود آگهی ؟
چو خواهد که درسش ادامه دهد // فقط ایزد از آن پناهم دهد
که خرجش بود بس کلان و گران // چه کس را کمر راست کردن توان ؟
رود بر تنم صد ، تیز ، میخ // چو بینم که کردست موهاش سیخ
بدانجا همی عاشق و خل شود // ز عقل ناقص و گیج و اسکل شود
چو زیدش برفت و دل افگار شد // همی همنشین ِوُرا دود سیگار شد
چه کس بر بیاید از این خرجها // چه شد من بزادم چنین بچه را ؟
چو فرزند خویش را سر برم // بود به که اکنون ز غصه پُرم
بود صبر این ننگ بس سهل تر // که فقر و فلاکت بود تلخ تر
پسر کشتنم بود رسم قدیم // به این ره برفتست هم ابرهیم
بپیچید و زان پس یکی آه کرد // ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
سبک تیغ تیز از میان برکشید // بر شیر بیدار دل بر برید
جهانا شگفتی ز کردار توست // هم از تو شکسته هم از تو درست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- علت زیاد شدن این پست این بود که چند روز در سفر بودم و زیاد تو اتوبوس !
۲- دوست نداشتم با شاهنامه و حضرت فردوسی شوخی کنم . ولی شد دیگه ! فردوسی محبوب ترین شاعر منه و تنها کسی که دیوانش رو کامل خوندم .
۳- بیت های قرمز رنگ واسه فردوسی هست ! نه که خیلی با ابیات من نزدیک هستند گفتم شاید اشتباه بگیرید !!!!!!!!!!
۴- اون آقایی که متن های منو کپی می کنه و اون آقایی که کد بستن کیلیک راست رو به من داد رو با هم به خدا واگذار می کنم . ایشالا خیس شن هردوشون ! ( حامد عزیز از دقتت ممنون )

یوم الولن بیامد ، بر باد رفت مردی // چشمان خود ببستی ، با غیرتت چه کردی ؟
گل می خری تو آیا ، یا بسته ای شکولات ؟ // خرس عروسکی نیز ، با رنگ سرخ ، هیهات
حیف است نام مردی ، تا بر خودت نهایی // خود را بنام مجنون ، چون از جهان جدایی
اینها همه که کردی ، بر علم تو بی افزود // یا بر توان و قدرت ، کی پاسخم دهی زود ؟
این را بدان محبت با گربگان حرام است // کو لیلی و کو مجنون ؟ اینها همه فسانست
اما بدان تو دختر ! رویم به توست اکنون // ای که کنی به شیشه ، جان و به دل کنی خون
تا کی شماره گیری ، هرکه رسید به راهت ؟ // تا کی کنی دلت خوش ، بر boy friend ماهت ؟
کین قرتیان سوسول ، طبلند از تو خالی // برو فکر شوهر باش ، مردی درست حسابی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نکات :
۱- با عرض معذرت این یکی هم بند تمبانی شد . تقصیر تقویم ماست که ولن تاین توش مشخص نیست . خوب منم یادم رفته بود
۲- به جان خودم اگه این بار بیاید بگید وزن ایراد داره با همه قهر می کنم حتی مامانم وب نویسی رو کنار می ذارم می رم خواننده ایران موزیک می شم
۳- علت نام گذاری یوم الولن در ادامه مطلب هست . چون قبلا تو یه وب لاگ دیگه پست شده بوده .
ادامه ی مطلب ...

پس به وبلاگم بیا در هر زمان // از فضایل پر کنی هم جسم و جان
لیک وین مریدان بی خبر ، خوابیده جلوی تی وی دمر و ظرفی از تخمه در بغل همگی چونان در گوششان وقر است و شیخ با همشان قهر است باز به دیدن بازی تیم ملی و کشور دوست و همسایه که از بلاد حق است یعنی سوریه نشستند .
و چون بازی تمام گشتندی نتیجه همان شدندی که شیخ از علم وحی آگاه بودندی که تیم ایران تنها به بلاد کفر و استکبار و امریکای جنایتکار گل زند . پس مریدان همه نادم و پشیمان و صدای ناله شان رفته تا آسمان نزد شیخ آمدندی تا توبه کنند لیک شیخ هیچ یک را بار نداد !
پس شیخ دست به آسمان بلند کرده بود و در شک بود که عذاب را بر قوم خویش نازل سازد یا نه که دید باز درب مسجد را می کوبند .پس فریاد زد : کلام شیخ همان بودندی که رفتندندی و به خدا که هیچ کدامتان شفاعت نکنم بر پل صراط حتی بخواندید همه ی عمر صلات که هرچه می گویم دوست دختر منکر است باز دنبالش روید هر چه گویم دانشگاه منکر است کنکورش دهید هرچه گویم فوتبال لهو و باطل است به استادیومش روید آخر من از دست شما چه کنم ؟
مرد دوباره درب را بکوفت و بگفت : ببینید ! آقای شیخ ! پشت این در کیلیده ؟ بذال من بیام تو . مشکل من یه چیلز دیگس .
شیخ که سعی بر آن داشتندی تا خنده ی خویش پنهان نمایندی پشت درب مسجد برفتندی و بگفتندی : مگر خون تو سرخ تر از دیگران بودندی و تافته ای جدا از دیگران بودندی . بیرون مسجد باش و منتظر عذاب .
مرد گفت : د ِ دلو باز کن . منم علی . علی دایی .
شیخ گفت : السلام علی ابن الخال از شندیدن صدایت کردم حال . همکنون در باز کنم . پس چون شیخ چنین کرد دوعدد پای بدیدندی و دیگر هیچ پس بگف یا ابن الخال در این مدت که تورا ندیدندی شیر بسیار تناول کردی که این سان قد کشیدندی اونهم یهو !!!
مرد سرش را پایین آوردندی و گفتندی : ابن الخال دیگه کیه ؟! ببینید ! آقای شیخ من شنیدم شما همه چیلو می دونی ! گلفتال شدم . به کمکت احتیاج دالم . شما بازیلو دیدی ؟
شیخ گفت : الاعوذ بالله که من مرد خدایم و بهر لهو و لهب وقت ندارم و مگر من بی کارم ؟
مرد گفت : اشکالی نداله . اما شما خودتو بذال جای من ! تا وقتی تو تیم ملی بودم همه می گفتن بلو بیلون حالا که اومدم بیلون تیم که گل نمی زنه همه اسم منو صدا می زنن . من باید چی کار کنم ؟!
شیخ گفت : چنین است عاقب آنان که راه حق را گم نمودندی و خود را غلام برنامه ی 90 و مجله ی گل نمودندی همین جا بنشین تا به عذابی هر دو از دست همه شان راحت شویم .
مرد گفت : چیچیلو عذاب می کنی ؟ انگال شما تو باغ نیستی . ببینید ! تماشاگل یعنی پول . اینو میبینی انداختم گلدنم فکل میکنی چقدل می الزه ؟ من یه چند وقتی خمس پولامو نداده بودم . می خواستم یهو همشو بدم به شما . شمام یه راه حلی چیزی بگید مشکل من حل شه .
شیخ گفت : آنزمان که خداوند دو جهان که هست عالم پیدا و نهان بخشد ، من که باشم که عذاب کنم ؟!! چطور است که شما مربی تیم شوی که در سایپا خوب نتیجه می گیرندی ؟!!
مرد گفت : ببینید ! به خودمم پیشنهاد کلدن . اما گفتن دستیال ملبی بشم . آقای شیخ واسه ما افت داره .
شیخ گفت : چاره ی مشکل تو این بودندی که خان نبودندی و اگر این لقب بر خود برگزینی چون افشین خان و ناصر خان و امیر خان و خان کلمنته ( فکر کنم خان به زبان اسپانیایی می شه خاویر ) بر مقام سر مربی نایل شوی .
نباشد نیازی به تکنیک و فن // بر ِ ناسرا کوش ، کآهن شوی
نکات :
1- کره القدم یک و دو را می توانید در وبلاگ قبلیم بخونید .
2- جنبه هم چیز خوبیه من الان یه ماهه از خونه بیرون نمی رم ، غذا نمی خورم که نکنه مسموم باشه آخه چقدر تحدید چقدر ارعاب ؟ این یه پست ورزشی شاید از خیر اون دوتا پست گذشته گشتید .

زنی فریاد بر مردان // ز ٍ حق خود کنی شکوت
به هر جا پا نهی ای زن // بُدی تاج سرُ عزت
نه مجبوری به کار سخت // نه سربازی روی ، خدمت
زبی کاری شدی داخل // به دانشگاه چه بی زحمت
پی یک مایه دار شوهر // در آنجا می زدی چشمک
همکنون خواب تا ظهری // شبم در بزم و در عشرت
پزی شاید دو تا نیمرو // دهی مَردت چه با منت
ویا درست تمام است و // سر کار با حقوق ، اندک
شدی غافل ز ِ این معنا // کمه کار و کمه فرصت
ولی بازم چه بی پروا // زدی دست بر کمر ، همت
فمینیستی شدی جانا // خیال ِ واهی ِ غیرت
همه حرفای شیخ عیسی // بکن آیینه ی عبرت
نرو دنبال این حرفا // شوی رسوا شوی عُقبت
ضعف الحقوق کمثل الکشک و الدوغ
تالیف شیخ عیسی ابو زید

سلام
این پست به صلاح دید شخص بنده هر آن امکان داره پاک بشه . پس زود بخونید و برید . درضمن با اینکه هدف هجویات بوده و اصلا دلیل به گرایشات سیاسی من نمی شه با این حال کلیه ی نظرات و پیشنهادات و کنایات و فحاشیات را با کمال میل به جان می خرم .
-------------------------------------------------------------------------------------
شیخ در بیت اول ایهامی ظریف و تشبیحی لطیف در کلمه ی بهارستان به کار برده است و علاوه بر محل استقرار مجلس کنونی ( تصویر عکس برداری ممنوع هم واسه همونجاست ) این شورا که حدود سه سال است خانه ی عدل است را به باغ و بستان و محیط صمیمی و گرمش را به بهار تشبیه نموده .
وی در تمام طول عمر پر برکت خویش گرایش خود را به جبهه ی راست اظهار داشته و مدام بر این حذب ارادت داشته لذا این کلمه را در قوافی به کار برده است .
او در بیت دوم و سوم بر این اعتقاد است که هر نانجیب چپ گرای کمونیست لیبرال ناسونالیست خود فروخته به آنجا وارد نشود و مجلس محل اجتماع مردان خداست .
در بیت چهارم می خوانیم که وعده های بسیاری قبل از انتخاب داده شده که اگر بدانها عمل شده که فبه المراد و اگر نشده فریاد دادخواهی شان چون صدای طبل واضح و آشکار است .
شیخ در بیت پنجم صدای روحانی منتخبین مردم را به هنگام شورا و رای به صدای زیبای غاز های وحشی در حال کوچ تشبیه نموده و این عمل را به مثابه آزادی و کوچ تلقی می کند و خدا را شکر می کند که مجلس دارای ناظری الهی است .
و در نهایت با توجه به اینکه میگو مفید ترین آبزی و سرشار از omega 3 می باشد و نیز هوشمندی خر که بر هیچ کس پوشیده نیست ( ر.ک. ۲ تا مطلب پایین تر ) شاعر هرکس را که در انتخابات شرکت نجوید مورد خطاب قرار داده و می گوید با رای دادن مفید بودن و هوش خود را نشان دهید .
اما شعر
وین بهارستان که ملت را سَ"راست" // خانه ی عدل است و محرومان به " راست"
هر که را خواهند صلاحش رد کنند // چپ نگردد رویش همواره به "راست"
مردم عادی بدانجا بار نیست // کرسیانش جای از ما بهتَ " راست"
قبل ایلکت وعده های بی شمار // از درون پوک است و طبلی پر صداست
رای آنان صد بُوَد همچون یه غاز // تحت شورای نگهبان ُ از این جور فیلتِ"راست"
مر به این مجلس اگر رایی دهی // هوش تو در سطح میگو و خَ "راست"
از کتاب طنز السیاسی اکبر المعاصی
دوران ستم شاهی

هر وقت من یه شعر تو این وب لاگ گذاشتم به صورت کتبی و شفاهی خیلیا این ایراد واد رو از من می گرفتن که وزن شعرات میزون نیست . حتی یکی به من کتاب عروض و قافیه معرفی کرد .
اما من خیلی حوصله ی این جور چیزارو ندارم و مخصوصا وسط امتحانات دنبال یه راه حل ساده تر و سریع تر بودم .
تا اینکه شیخ ابو زید به خوابم اومد و به منگفت اگه نمی تونی سوال رو حل کنی صورت سوال رو پاک کن و نشونی یکی از کتاب هاشو تو خواب به من داد .
من از خواب که بیدار شدم سراغ کتاب رفتم و دیدم شیخ ابو زید در یه کتاب قطع جیبی گفتن شعر نو رو آموزش داده . سریع دو زاریم افتاد که اگه نمی تونم وزن رو هماهنگ کنم بهتره اصلا فکر وزن و قافیه رو از ذهنم بیرون کنم . توی اون کتاب ارزشمند برای شعر نو چند تا شرط گفته بود که بد نیست اینجا بگم تا همه استفاده کنن .
1- غمگین باش و سر خورده و معتاد و از تنهایی و بد بختی خویش و دیگران بنال. اینسان با مخاطبان همزاد پنداری کنندندی
2- می توان قطعه ای هنرمندانه از دیگران را دزدیدندی و در شعر به کار بندی . سعیت بر آن باشد که صاحبش مرده باشندی لیک اگر هم زنده بودندی گور بابای کپی رایت .
3- در بعض المواقع قافیه ای به کار گیر . چنین است که چون اراجیفت را شعر خواندندی عذاب وجدان نگیری و شب آسوده به بالین گذاری .
4- در نوشته ی خود ترکیبی را به کار گیر که نه خود فهمی معنیش را نه کسی قادر به فهمش باشد . اینگونه همگان از بهر پنهان نمودن نقص خویش از فهم شعر، زان را ستایندندی .
5- وان ترکیب کذایی را مدام تکرار کن و بر سر خواننده اش بکوب که "ای نفهم تا آخر عمر نیز نفهمی من چه گفتم" .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
حالا یک شعر نو از خودم رو می نویسم و هر جا از شروط بالا استفاده کردم علامت می ذارم تا طرز استفاده از اونها رو کاملا یاد بگیرید :
من دلم غمگین است با خودم گفتم من
در سرم هم سوداست که چه دخلی دارد
با خودم می گویم هم به این مرد غریب
آخر این هم شد کار ؟ "قاب من دزدیدند
آخ جان قافیه ای تاقچه ام را هم نیز"
جور کردم انگار پس به یک حرکت سر
دوست دارم که ز جایم خیزم که ندانم من
و زنم من فریاد : اصلا این حرکت من را دیدش ؟!
ای همه از غم من نادانان پاسخش را دادم
"قاب من دزدیدند ***
تاقچه ام را هم نیز" و در آن ظلمت شب
*** از همین نقطه که هستیم همه
من به خود می گویم تا بدانجا که کنند
کندر این ظلمت شب گوسفندان جیک جیک
هیچ کس درد دلم را فهمید ؟ جوجگان هم بع بع
ناگهان یک شبحی هیچ فرخنده دلی
که ندانستم کیست نشد آگاه زِ این دردم که
از همان دورادور "قاب من دزدیدند
پاسخم داد و بگفت : تاقچه ام را هم نیز"
"قاب تو دزدیدند ؟
تاقچه ات را هم نیز ؟"
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نتیجه گیری مربوطه : به تعداد آدم های روی زمین شاعر هست
سوال مربوطه : چرا قبل از شعر نو از هر هزار تا مرد یه زن شاعر می شد اما الان از هر هزار زن یک مرد شاعر می شه ؟

در خبر است که روزی شیخ عیسی ابو زید بهر اعتکاف 40 شبه به غاری در نزدیکی شهر رفتندی و چون 39 روز حمد و ثنای یکتا کردگار بگفتندی از جانب خدا ندا آمدندی که یا شیخ ای که برترین انس هستی بر تو باشد تا هوشمندترین وحوش را که خداوند خلقت نمودندی را به درگاه ما آوری .
شیخ پاسخ داد که این کاری بس عظیم است و تعداد وحوش بس کثیر است و وسعت جهان بس فجیع است این شیخ کهنسال در برابرش بس حقیر .
لیک خداوندگار تنها یک روز به شیخ فرصت دادندی تا از عهده ی مسئولیت خویش برآید و چون آفتاب غروب کردندی و وی بازنگشتندی رسالتش از وی بر دارد .
پس شیخ به سرعت ز جای برخواستندی و به سمت بیشه برفتندی چرا که از کودکی شنیده بودندی کلاغ بسی هوشمند بودندی و صاحب عمر بلند بودندی و چه و چه . در راه شیخ الاغی را بدبد که ناحفاران بر وی با سنگ می زدند و مضحکه می نمودندی . شیخ با خود بگفت : بدا به حالت ای الاغ که در میان همه ی آفریدگان ایزد دانا از همه بدبخت تری . این را بگفت و برفت .
پس چون به بیشه زار رسید کلاغی را دید که قالبی پنیر بر دهان برگرفته و بر سر شاخسار نشسته . خواست تا برود و وی را از مسئولیت خویش آگاه سازد که دیدندی روبهی کوچک و نحیف نزد وی برفتندی و مدتی نگذشت تا سر کلاغ شیره ای بمالندی غلیظ و از بگیرد آن پنیر لذیذ .
شیخ با خود بگف الحق این روبه باهوش ترین وحوش است که کلاغ پیر را داد فریب . پس نزد روباه برفت و بگفت ای روبه از تو می خواهم به عنوان هوشمندترین وحوش با من نزد پروردگار حاضر شوی .
روباه که هنوز پنیر را در دهان مزه می کردندی بگفت یا شیخ نامت شنیده بودم به رندی لیک ندیده بودم که بس انتخواب عاقلانه ای کرده . می آیم ، لیک امروز جلسه ای با حضرت شیر و جناب گرگ داریم که باید در آن حضور پرشور داشته باشم . از آنجا با هم نزد پروردگارت می رویم پس آن دو قرار ساعت 11:40 دقیقه را در وسط جنگل گذاشتندی و از هم دور گشتندی .
شیخ در حالی که در زیر لب شکر رب می گفتندی که از پس این امتحان برآمده به وسط جنگل رسیدندی و شیر و گرگ و روباه بدیدندی که گاو و گوسفند و خرگوشی شکار کردندی و بر سر تقسیم مشاجره می کنندندی . پس روباه گفت خرگوش سهم من و گوسفند سهم گرگ و گاو هم از حضرت شیر و چون بگفت گرگ به دستور شیر روباه را در حرکتی به دونیم نمودندی و گفتندی یا حضرت شیر این گاو را بهر صبحانه و گوسفند را بهر نهار و خرگوش را شب چره کن که پادشاه جنگلی و با اینکه تنبلی اما دارای ایولی .
شیخ با خود گفتندی آفرین بر این گرگ با اینکه از وحوش بودندی بر فنون پاچه خواری ماهر بودندی و الحق که باهوش ترین است . پس درنگ نمودندی تا شیر از محل دور شدندی و به نزد گرگ برفتندی و آنچه رفت بگفتندی .
گرگ گفت هر چه تماجید از تو شنیدندی با این انتخاب فرزانه اثبات نمودندی لیک امروز بعد از سالها برنامه ریزی می خواهم به خانه ی بزبز قندی روم و بره هایش بخورم و چون دلی از عزا در آوردم با تو همراه شوم .
پس با گرگ به منزل بزبز قندی برفتندندی و گرگ هر بار حیلتی فراهم می نمودندی و هر بار برگان دستش می خواندندی و یک بار به صدایش شک کردندی و یک بار به رنگ دستش و در نهایت صورت گرگ از آیفون تصویری دیدندی و فریبش نخوردندی .
شیخ که سرگشته و غمین بود و گویی مایوس ترین خلق روی زمین بود نگاهی به آسمان بکردندی و بدیدندی که خورشید در حال غروب است و شب چهلم در راه و او هنوز هوشمند ترین وحوش را نیافتندی .
پس همانگونه نا امید راه غار در پیش بگرفت در حالی که به پاسخی که باید به خداوند می دادندی فکرش مشغول بودندی که ناگاه نجوایی بشنید که عبدی حمد ایزد دانا کند بس سوز ناک و چون گوش تیز کردندی دانست که این حمد و ثنا از زبان الاغ بودندی .
پس به سرعت نزد وی رفت تا علت این سپاس را جویا شود . الاغ تا شیخ را بدیدندی خود را به خریت زدندی و بنای عرعر گذاردندی . شیخ بگفت خود را به خریت نزن که من شیخ عیسی ابو زیدم و عالم پیدا و غیبم . الاغ که دید راهی نیست خدمت شیخ سلام داد .
شیخ پرسید مگر نه آنکه توی بدبخت را بر پشت بار نهند و بر گردن افسار نهند ، مگر تو نه همانی که طفلان با سنگ می زدند ؟ پس این حمد از آن چیست ؟
الاغ پاسخ داد آن زمان که خداوند ما وحوش را خلق بکردندی و همه را در جنگل و بیشه رتق نمودندی ، حیات بس صعب بودندی و هر صیاد خود صید دیگری بود . صیف و شتای بیشه زار مارا می آزرد و بهر خوردن جرعه ای آب جرات سر به زیر انداختن نداشتیم . پس تصمیم بگرفتم تا خود را به خریت زنم و نزد آدمیان آیم تا از آنچه گفتم در امان باشم . حتی به برادرم گور نیز پیشنهاد کردم تا دست از کل با بهرام بردارد و با من همراه شود لیک وی بر تیپ اسپرتش غره گشتندی و گفتندی هیچ صیادی به گرد پای من نرسد که من قهرمان المپیکم لیک همکنون نسلش در خطر نابودیست .
هم اکنون با اینکه صاحبی خشن دارم که طفلانی دارد شیطان لیک طویله ای دارم که مرا از سرما و گرما محافظت می کند و هر وقت احساس گرسنگی کنم یونجه ی تازه فراهم است . سر آسوده بر زمین می گذارم و چون بیمار شوم تیمارم کنند و به جای آب گل آلود جوی آب تمیز چاه می نوشم .
پس اگر تمام عمرم خدای را سپاس گویم باز کم بودندی .
گزیده ای از کتاب
فی الاحوالات الوحوش الحفور
تالیف شیخ عیسی ابو زید
سنه ی 1 ق.ه.






