آنکه باعث شده همه این ها // شده دستگیر و گشته است رسوا
گفته در دادگاه مرد لا کردار // من نه استاندار بوده ام و نه شهردار
من نبوده ام رئیس جمهور ، هان ! // من فقط اشتباه بوده ام قربان
مثنوی محمود شصتچی
قسمت نشدم تا که پری را بینم // زان هیکل خوش تراش عکسی بسم است !!!
3
با آنکه هنوز از حد قاضی داغم // چون آدم و حوا شده اخراج ،ز باغم
لیکن نشدست هنوز ،مارا عبرت // من دوغ و می و کباب با هم خواهم !!!!!
4
از سفره تو بر دار همی نانت را // بر دور بیانداز تو مسواکت را
لقمه از دستم بیافتاد چو گفتی به پری // هنگام غذا درار تنبانت را!!!
که مردانند همه مظلوم تاریخ // زنان ظالم هم آنها کشند سیخ
منصوب کن چوخواهی ، از این بلا گریزی
ز قیمت ها و کمیابی ز مرغ و گوشت و از میوش
نمودم پاس دو ترم پیش ، تنظیم* رو به صد خجلت !
که از صدها و صد واحد ، بماند این درس در پیشم !
منم شاید اگر روزی شوم ، یک عضوی از دولت
ندارم هیچ فکری، ز این اوضاع، بجز فکری ز تنظیمش
*منظور درس کاربردی و مهم تنظیم خانواده است

بخواهم چو تمثیلی زان دو کنم :// دروغ چون دلستر ، صداقت چو دوغ !
از دست زنان که روز را در خوابند ! // شب هم که شود ، قُر بزن و فرمان ده*
* یعنی هی دستور و اوامر الکی دارن!
نتیجه ی اخلاقی اینکه اگه دنبال کار بگردی بی کار می شی !

جوانی ، چون گذشت از بیست سالی // بگفت با خود ، که این وقتیست عالی
کز این یلخی و تنهایی در آیم // بگیرم زن ، به زیبایی چو قالی !!
چو گفت با مادرش این سرّ و این راز // نَنش خندید و شد حالی به حالی
به سر کرد چادر ِگلدار ِخود را // برفت روزی دو سه جا خاستگاری
همه از او بپرسیدند همین را // که اصلا" داشته ای کاری و باری ؟!
زمین و مسکن و ماشین و ویلا // و یا نقدینه ای در بانک ، داری ؟!
پسر که هیچ کدامش را نمی داشت // به خود گفت " سر نمیشه خاستگاری
بسی خرج فراوان دارد این کار // نمی دن زن به من با جیب خالی
خودم می رم سر کوچه می شینم // بیابم دختری محجوب و عالی"
و فردا دختری دیدش به پارکی // که می شد گونه اش از خنده چالی !
بسی خوش صورت و خوش وجه و منظر // پاچه کوتاه و مانتوش گل باقالی
بشد عاشق نه یک دل بل دو صد دل // تَنفّس ، تنگ و شد قلبش یه حالی
بشد وارد ز درب دوستی و گفت // که امروز است هوا مطبوع و عالی
خلاصه دوست گشتند آندو با هم // بتیغیده ! شدش هر ماه و سالی
و آن حوری بکردش ترک او را // شده دوست با الاغ ِمایه داری !
پسر هم چون شده معتاد اکنون // بشد از مردم و خانه فراری ...
دلش گشته ز غم رنجور و خسته // همین فرهاد و مجنون خیالی
شنو این پند را از شیخ عیسی // مشو عاشق تو که خامی و کالی !
این بیت از شعر حذف شده به دلایل وزنی و معنایی و مهتر از همه امنیتی :
نباشد شیخ را باکی که گوید // مده افسار بر زن ، اختیاری
به نظر خیلی از کسایی که من و وب لاگم رو با هم میشناسن اینجا به نظر یه وب لاگ معمولیه معمولیه که یه نویسنده ی آماتور داره توش تمرین نویسندگی می کنه .
اما اینجا در باطن بهانه ای هست تا یه آدم گوشه گیر دوستای خوبی پیدا کنه . دوستای با معرفت که شاید هیچ وقت نبینمشون اما مطمئنا همیشه بهشون فکر می کنم ...
یکی از این دوستای خوب فیلسوف جوان ( آقا ساعد گل ) هست که در اقدامی کاملا غافل گیرانه این قالب زیبا رو طراحی و به من هدیه کرد . مطمئنا هیچ وقت این کارشو نمی تونم جبران کنم اما فقط واسه اینکه کمی خودم از خجالتش در بیام ازش تشکر می کنم و امیدوارم همونطور که منو خوشحال کرد همیشه شاد و موفق باشه .
تو هم برنایی ، هم فیلسوف ، جانا
تویی آن شمس بی کسوف ، جانا
هنرمندم که هستی ، جان فدایت
ز لطفت "شیخ" شد مشعوف جانا
همچنین از همه کسایی که تو این چند ماهه نشر بلاگ معمولیه معمولی و وب لاگای قبلی همیشه به من لطف داشتن تشکر می کنم و برای هر کسی که میاد اینجا ( حتی اشتباهی !) آرزوی بهترین هارو دارم .

نمی دونُم چرا هر جا که میرُم // همه ترسند ز ِمو با اینکه پیرُم
گمونُم از رو شلوار تابلو ِ که // کمی اورانیم دارُم تو جیبُم
÷÷÷÷÷
چه باکُم گر شده امضا سه باره // همی قطعنامه و گشتُم بیچاره
به جاش دارُم رآکتورهای بسیار // که این واسه من و تو فایده داره
÷÷÷÷÷
فروشم آب دریای خزر را // چه ارزش داردَم این آب دریا ؟!
به جاش
Ur۱ خرم چنتا تریلی // کنم اسکُل همه روسای خر را !!÷÷÷÷÷
بسازم بمب بهر صلح و سازش // فرستم به فلسطین تیر و ترکش
اینا هستند دروغ عید امسال // که می گویند به ما ...۲
÷÷÷÷÷
شنیدم در بلاد روس ، انگار // بکرده یک رآکتور دود بسیار
ترکّید وبکشته مردمی چند // همین را می خرم کاید مرا کار !!
÷÷÷÷÷
گرانی می کند بی داد ، آخ جون // برقصد مملکت در باد ، آخ جون
ولیکن 20 فروردن و عید است // شکفتیم آن اتم را شاد ، آخ جون
÷÷÷÷÷
به این فصل بهار دارم آلرژی // سفر کردم به تابستان با کشتی
اگر شعرم ندارد وزن و معنی // "دلم می خواد" که من دارم انرژی۳
÷÷÷÷÷
بابا برقی بیامد گفت با من // بکن خاموش چراق هارو تو حتما"
که نیروگاه هسته ای به پا شد // بیاد خرجش بروی قبض بعدا"
۱- Urعلامت اختصاری اورانیوم هست
۲- این قسمت سانسور شد . فکر کنم اثرات استادیوم هنوز کمی در من هست
۳- منظور از انرژی همان فن آوری صلح آمیز هسته ایست
۴- یه شعر توپ در مورد ازدواج گفته بودم که ناگهانی متوجه شدم اوضاع از چه قراره . اینارو رفع کتی داشته باشید فعلا تا اونم پست بشه . اگه خیلی خوب نشده ببخشید دیگه عجله ای شد

فی الیوم الربیع ( چهارم ! ) از ایام الهفته آن زمان که تازه خورشید غروب کردندندی شیخ جواد آل ِدی جی شیخ را هاتفید که یا شیخ شنیده ام که در تهران که از بلاد کفر باشندی مکانیست که از اساس کفر باشندی و قریب یکصد هزار مرید جای گیرندی اسمهو استادیوم الآزادی پس بیا یوم الخمیس که داربی برگزار گردندی بدانجا شویم .
شیخ که این دعوت را نیکو یافت دعوت را لبیک گفتندی با آنکه نه طرفدار قرمز های آتشین و نه آبی های آبکی بودندی !
آبی های آبکی را در مصاف سرخ ها // یافتم من ، کی شوند آنها رها ؟!
قهرمانی را نبیند ، جز در خواب ناز // چون خورند گل های زیبا و ببازند بارها
و چون فردا روز رسید آن زمان که هنوز خورشید طلوع نکردنده بودندی شیخ جواد آل دی جی به دنبال شیخ آمدندی و با هم به سوار اتوبوس گشتندی تا به تهران وارد آیندی ! و در اتوبوس بحث ها کردندی و از کفر ایمان گفتندی و خنده ها کردندی و نزدیک بودندی که کتک ها خورندی که آنجا را همه را از خواب بیدار کرده بودندی !
و در میدانی که آن هم اسمهو آزادی بودندی مینی بوسی دیدندی که جمیعا لباس آبی پوشیده بودندی و با اینکه شیخ معتقد بودندی این مرکب نامش بر خلاف شرع باشد و ماچ کوچک معنی دهد لیک با اصرار شیخ جواد با اختفای هویت خویش بدان داخل گشتند و به استادیوم رسیدندی و آنجا موجوداتی دیدندی بس عجیب که موها را سیخ کردندی و رنگ کردندی و پرچم ها به تن کردندی و بوق ها زدندی و ترقه ها ترکاندندی و فحاشی ها بکردندی و چوب ها خوردندی ! و در آنجا دو تن از مریدان ملازم شیخ گشتندی : شیخ بهنام ( اندامه درشت ) و شیخی دیگر که نام در خاطر نماندندی که خود می گفت 10 داربی در تهران را به چشم دیدن کردندی و تا به حال باخت بر پرسپولیس ندیدندی . اما قلیلند آنان که می بینند .
تیم سرخ آتشین باخت به خود نادیدست // بسکه با منطق به میدانها همه بازیدست
پس دعای خیر "عیسی" تا ابد همراهشان // چون خدا مهرش به دلهای همه پاشیدست
و شیخ دوم احادیث در باب مشقات یافتن بیلط گفتندی و نقل فرمودندی که اگر قرمز ها ببرندندی پول بلیط را نخواهد گرفتندی و چون بدانجا وارد گشتندی بازی 6 ساعت دیگر شروع می شدندی ! پس شیخ در این 6 ساعت چیز ها آموخت که در 600 سال رسالتش نیاموخت و این سوال را دائم بر لب داشتندی که شیخ محمود احمدی نژاد چگونه خواهندی که ضعیفگان را بدین مکان مخوف راه دهندی ؟!
و در آنجا قبل از بازی برنامه های بسیار مهیجی اجرا کردندی که شیخ را خواب فرا گرفتندی آن هم در آن شلوغی و چون از خواب برخواستندی آن مشکل که نگفتنش به ، شیخ را فرا گرفت و به سمت دست به آب راهی گشتندی صحنه ای دیدندی که تا آخر عمر از آن کار که نگفتنش به ، منصرف گشتندی لیک خدای را سپاس که از اکلمه و اشربه بدان مکان وافر بودندی آن هم تنها به قیمت خون بابای افشین قطبی و فیروز کریمی ! راستی هیچ می دانستیدندی فیروز باید برقصه ؟!
و چون بازی بدان وضع وخیم و ناداوری ها و نگرفتن پنالتی ها تمام گشت و شیخ و ملازمان را تصمیم بر ترک آن منشا کفر بودندی ناگاه گویا جملگی پی بردندی که ما شیخ ابوزید بودندی و از همه جهت هجوم آوردندی و تنها خدا حافظ شیخ بودندی که زیر دست و پا له نگردیدندی . و چون شیخ زان محل خارج گشت خدای را سپاس گفتندی که سالم است و نیز که داور اسپانیایی بودندی و فارسی را فهم نبودندی و تصمیم بر آن گرفتندی که دیگر هیچ گاه بدان محل نزول نفرماید باشد که در جهل و کفر خویش بمیرند ...
لم دادن و تخمه خوردنم ، چه ایرادی داشت ؟! // دیدن بازی به منزل هم ، چه ایرادی داشت ؟!
رفتن به استادیوم ، داشت چه سودی بر من // گر نمیشد پاره آنجا و گلویم ، چه ایرادی داشت ؟!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن 1) کسی می دونه پ ن یعنی چی ؟!
پ ن 2) با همه ی این حرفا خوش گذشت با تشکر از جواد جان و بهزاد و اون یکی که من رو دعوت کردن .

روزنامه ی ایران - ویژه نامه ی نوروز - اوج دیپلماسی خزر :
"اکثر ارقام ارائه شده در مورد نفت خزر اغراق آمیز بوده و اکثر حوزه ها فاقد نفت و گاز می باشند"
نفت هم چیز ِکثیفیست ، تو خود می دانی
ساخته از لاشه ی ِحیوان زمینیست ، تو خود می دانی
بوی بد می دهد این چیز ِکثیف
ارزش و قدر ، پشیزیست ، تو خود می دانی
بر سر سفره و بر میز ناهار
چون گذاری علت ِمرگ و مریضیست ، تو خود می دانی
چون بریزد بر لباس عید ِتو
چرکولک ! نامش که دشمن با تمیزیست ، تو خود می دانی (۱)
صادرش کن به بهایی اندک
بر همان کشور که دارا ، نام عجیبیست ، تو خود می دانی (۲)
این خزر خیلی بزرگ است ولی
می فروشش که در آن نفت رقیقیست ، تو خود میدانی !!!!!
۱) شرکت پاکسان اعلام کرد پودر "بانو" از پس این لکه بر نخواهد آمد
۲) درسته من چند وقته بد جوری به جفنگ میام ولی خودایی کی می تونه کشورایی مثله توگو یا اتیوپی یا گینه ی بیسائو رو توی وزن شعر بیاره ؟!
۳) به پیشنهاد دوستان و تبعیت از بزرگان من بعد پاسخگوی نظرات میباشم
۴) ۱۳ به در خوش بگذره ! در حدیث است" و من یسکن فی منزله فی یوم الا ثالث عشر و فهو کمثل الذی یسکن فی منزله فی کل سال"

گذشت ۸۶ ، چون آب خوردن // و بنزین سهمیه بندی شد انگار
در آن سال شد همه چی چند برابر // حرامت شد خرید جز ماهی یک بار
بسی شهرام ها رسوای گشتند // خدایا ! نسل آنان را تو بردار
برفت قطع نامه ی سوم به شورا // ولی دشمن بوَد هم کوچک و خوار
مقام ششصدم (۲) از آن ما شد // که هست "دانشگه ِتهران" چه پربار
ز ِورزش کشورم شور آفرین شد // که پارتی بهتره از ورزش ، انگار
بسی دختر ز ِمردم رفت زندان // که مانتوش کوتَهِ یا تنگِ شلوار
همه طرح های پارسال ناتمام است // بود امسال نیز از طرح سرشار
ابو زید سال پیش وب لاگ بنا کرد // که وب لاگش بوَد پر وزن و پر بار
خلاصه سال خوبی پشت سر شد // خدایا! کشور از سختی نگه دار
شکوفا شو بکن نوآوری ها (۳) // که امسال سال موش است ،موقع کار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱) چون شیخ کهنسال است برگونه اش چال است و بسی مشغول ، فکر و خیال است دقیق به یاد ندارد که سال گذشته به نام کدام یک از مخلوقین ایزد بودندی . لذا خود از بین نامبردگان سوا کنندندی !!!
۲) در احادیث آمده است که دانشگاه تهران مقام ۵۷۶ جهان را کسب کردندی لیک اگر شما می توانید این عدد را در شعر بگنجانیدندی شیخ را منت نهادندی !
۳) منت رهبر را عزوجل که روی شیخ کهنسال بر زمین نیافکندندی و امسال را همین نام نهادندی که شیخ نام نهادندی .
۴) اصفهان بسی زیبا بودندی و هر سال زیبا تر گردندی و سرشار از شیوخ اعظام رضی الله عن جمیعهم ! جای شیوخ جمیع بلاد نیز خالی ...

نقل است روزی در صباح الزود ! شیخ ابوزید تک تک مریدان به اس ام اس فراخواندندی تا از بهر وعظ و نصیحت در مسجد گرد آیند .
و چون مریدان همه سرگشته و حیران که این آخر چه وقت و است و زمان از بهر نصیحت این پیر روشن روان برای ما ناپختگان جوان که چه اهمیتی است در آن که مارا 9 صبح روز تعطیل از خواب برخاستندندی !
شیخ که صورت های های مریدان را مملو از تعجب یافتندی و بیشتر از آن خوابالو سخن خویش اینگونه آغاز نمود
بی جهت خنده به لب دار در این روز عزیز // شاخه یأس بخُشکان و نترس از افت و خیز
هر چه خوبیست به دل راه بده بی گمرک // شادی بی اندازه کن وز هر بدی هم در گریز
سپس پرسید مریدان را که
-آن کدام روز باشد در سرا نشینی و بینی کودکان خرد آجیل کیلو چند هزار تومن را هم خورند و هم در جیب کنند و برای مبادا برَند لیک هم چنان بر لب داری لبخند ؟!
پس مریدان هیچ نگفتند
-آن کدام روز باشد که از یک ماه پیش بر روفت و روب سرا پرداختی بی حرف پیش در حالی که دانی به طرفه العینی از قبل هم بدتر گردد لیک خوشحالی ؟!
و مریدان همچنان در سکوت و توهم فرو بودندی
-آن کدام روز باشد که اسکناس های تا نخورده را که حقوق یک ماهت باشد به آنان دهی که سالی یک بار هم نبینی و نیک دانی که جز چیپس و پفک هیچ نشوند ولی این کار با لبخند کنی ؟!
آنجا بود که اشک در چشمان مریدان حلقه زدندی !
-آن کدام ماه بود که چون بنزین چند برابر قیمت شدندی سفر رفتن نا ممکن شدندی و مجبوری در منزل بمانی و از اقوام زنت پذیرایی کنی و میوه ی نایاب آنها را تعارف کنی لیک این تشریفات به شادی کنی ؟!
مریدان زبان در کام گم کرده بودندی گویی از ابتدا نداشتندی !
-آن کدام روز بودی قیمت ها پیش از آن چند برابر گردد و پس از آن نیز لیک با لبی خندان همچنان خرید کنی ؟!
پس مریدان که دیگر طاقت این مرثیه نداشتندی دستار ها بر زمین انداختندی و برخواستندی و گفتندی یا شیخ آن روز را بر ما معین فرما تا از شادی بزم ها کنیم و حرکات و موزون و از شادی خود را جر دهیم ...!
پس شیخ فرمود آن نوروز باشندی که سال عوض گردد و درختان لباس سبز بر تن کنند و سرما در عقب نهند و رو سیاهی بر ذغال گذارند که در این روز هیچ بدی در دل جای نگیرد ...
دانم که پر از رنگ سیاه است همه دور و برت // این تیره گی ِزنگ برون دار ز قلب و ز سرت
نوروز رسیده است سبز و خوش و شاد // بگذار زند بخت و خوشی ، زنگ ِدرت
سپس مریدان را در باب عیدانه چنین نصیحت فرمود :
چون که عید آمد بکن با خود حساب // عیدی خودرا نگه داری بکن لای کتاب
پول باد آورده را بادی به آنی می برد // تانخورده اسکناست را مده ساده به آب
***************
دوست داشتم حتما اول فروردین یه پست داشته باشم ( توجیه ) تا به این بهانه نوروز رو به هر کسی که منت می ذاره و اینجا بهم سر می زنه تبریک بگم براش آرزو کنم همون چیزی که خودش می دونه!





