تبليغاتX
معمولیه معمولی

گفتم برایش از عشق ، گفتا بمیر بابا
گفتم غزل برایش ، پاره نمود آنرا
گفتم ز شهد و از قند شعری ز ِتو سرایم ؟
گفتا نخواهم اصلا" ، آخر رژیم دارم
گفتم بخواهمت تا ، پا بر فلک گذارم
گفتا که کار با اِکس ، یا با فضا ندارم
گفتم که قلب خود را بخشم ز مهر بر تو
گفتا به بانک اعضا بسپار قلب خود رو
گفتم چرا دلم را مهمان نبودی یک شب ؟
گفتا که مختلط بود ، پارتی تو ، لامصّب ؟!
گفتم که خاک کویت بر چشم سرمه خواهم
گفتا ماتیک هم هست ، من لازمش ندارم
گفتم که دل شده خون درمان نباشد انگار
گفتا مگر طبیبم یا نرس یا پرستار
گفتم ز هجر رویت در خاک خفته این تن
گفتا هوس به حلوا ، کردم الان شدیدا"
گفتم به دیده از شب تا به سحر ببارم
گفتا آلرژی داری ؟! نفازولین بیارم ؟!
گفتم دمی به آغوش آی و دلم نما شاد
گفتا زنم یکی جیغ ، آیند گشت ارشاد !!
گفتم ز جام لعلت قدری عطش بسوزان
گفتا بریم کافی شاپ ؟ درکه یا لویزان ؟!
گفتم که "شیخ عیسی" در راه عشق جان داد
گفتا ز لطف و منت ، زنگ می زنم به امداد
گفتم زبان دل را جز عاشقان نفهمند
گفتا:
Speak english please to understand
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××
با کمی تاخیر بدلیل سفر معنوی من به کاشان قهرمانی سرخ ها رو به همه تبریک می گم
پرسپولیس قهرمان شده ...خدا می دونه که حقشه...به لطف یزدان و شیخ عیسی !...پرسپولیس قهرمان شده

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 13:16  توسط س.ع.ب  | 
رندی نزد شیخ ابوزید آمدندی در هیبتی جدیده و مویی مالیده و ردایی سابیده ( که رخت سابیده در آن عصر مد بودندی ) و به هزار بزم و رقص شیخ را چنین گفتندی :
یا شیخ دیر است تا بپیوندم جمع مرغان را ! وز شادی سر سایم آسمان را پس نصیحتی نما این جوان را تا زین آزمایش الهی به نیکی برآیم .
شیخ که دانا به آشکار و نهان بودندی نیک می دانستندی که کار از کار بگذشتندی و منصرف نمودن آن جوان که دل و دین بباختندی ناممکن . پس دست مبارک بر شانه ی جوان نمودندی و گفتندی :
بباشد هفت جان را گربگان را // نشد آنسان که خواهی ، مردگان را
در این معنی همه رندان بگرخند // که باشد ربط ها این با زنان را !
پند بگفت و از دیگان مستور گشت .
و جوان که هر چه بیشتر خود ، به ساحل معنی کلام شیخ می سپارد بیشتر غرقه می گشت کلا" بی خیال آب تنی ، راه منزل پیش بگرفت .
چون ضعیفه ی برگشته بخت را منزل بردندی به سفید رخت و عقد نکاح جاری کردندی ، روز اول چون زوجه ظرفی از طعام نزد رند بگذاشتندی وی با خود ژکیدندی : " مصلحت آن است که همین امروز رئیس مشخص گردندی !" . پس ضربتی زیر ظرف غذا زدندندی و گفتندی :
من بخواهم آن و این یک را نخوام // یا بسوزانی غذا یا هست خام
حرف من حکم است و غیرش را نخوان // این جنم را ارث بردم از بابام
سپس پای روی پا انداختندی و تابی به سبیل دادندی لبخندی به لب نشاندندی ژکوند وار ...
و چون ضعیفه این را بشنید بدون فوت وقت بساط برچیدندی و راه منزل ابوی پیش بگرفتندی و همان روز مهرش به اجرا نهاندندی و رند را به زندان رساندندی در آن حال که هنوز خنده از لبش مهو نگشتندی - الله اکبر - و وی در محبس بماند تا پوسید و گندید و به حالی افتاد که نگفتنش به ز گفتنش .
و در همین حال بودندی که شیخ را خبر رسید که فلان رند را اینگونه عاقبت بودندی .پس شیخ بر بالین عیادت وی نزول نمودندی و فرمودندی :
نگفتم سخت باشد گربه کشتن ؟! // غلط برداشت کردی پند از من
چه داری گربه ی بیچاره را کار // تو که بودی ذلیل و خوار ِآن زن
ذلیلی مرد را گرچه قبیح است // ولی این بهتر است از سخت مردن 
گزیده از کتاب
فی التوجیه الذلال بعد نکاح الرجال
تالیف شیخ عیسی ابو زید



+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2:8  توسط س.ع.ب  | 

باز می خواهم بگم از ازدواج // چرت و پرت مفت است و بی باج و خراج

از جوانی خوش قد و بالا و ناز // چون برفت خواستگاری موند هاج و واج

خانه و مسکن که داری لاجرم ؟ // ما شنیدیم دست و دلبازی و لارج !

ماشین ِ توپ و خفن حتما" داری // صندوقش جاداره یا از نوع هاچ ؟!

مدرکت لیسانس بود یا دکترا ؟! // قبل کنکور چی می خوندی ؟! نشر گاج

جشن عقد هفت روز باشد در هتل // دخترم هفت دست لباس می خواد و تاج

جهیزیه ما نمی دیم ، نیست رسم!! // به چه کار آید تو را دیگ و کماج ؟!

مهریه باشد به سن مادر جد بابام // نام او باشد "قمر مولوک تاج "

ماه عسل هم می روید شهر ونیز // یا برید جایی که باشد رود و جنگل های کاج

من نمی فهمم چه فکری می کند ؟!! // آنکه اینقدر سخت گیرد ازدواج

دخترت آخر بترشد بسکه گشت // در پی شوهر ، مثه زنبور هاچ

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن ۱ - سول اینه که شاعر سنگ دختر های در حال ترشیدگی رو به سینه می زده یا سنگ خودش را ؟!

پ ن ۲ - چند روزه دارم تمرکز می کنم که لطف عمولی رو جواب بدم اما گویا کم اوردم ! بخوانید اندر مقامات شیخ الشیوخ عیسی ابو زید از زبان وی

پ ن ۳ - علی گفت عکس این کتاب رو بگیر بذار تو وبت ! منم گذاشتم در ادامه مطلب . مثله اینکه "زید" شهید شده !


ادامه ی مطلب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 20:20  توسط س.ع.ب  | 
گناه از این شیخ سال خورده که آن زمان را که دنیا را خواب برده وی را آب برده ! نبودندی که این فکر اول از ذهن مجرب و لایق "محرم الاسرار محبوب القلب الاکبار شیخ منوچهر انتظار دامت برکاته  مد ظله العالی و رضی الله عنه و علی کل مریده " من جمله خود بنده ! در محرمانه ها زاییده گردندی و شیخ کهنسال تنها آن را به نظم در آوردندی و کمی هم پیاز داغ بدان افزودندی باشد که پند گیرند !
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
به دوران تجرد دختران ، هم // نباشد جز یه شوهر درد یا غم
دم پنجره تا صبح می نشینند // به فکر شوهری پاک و نجیبند
ز بوی تند ترشی در عذابند // که گر شوهر نیاید در عزایند
ولی تا شوهری کردند آنها // به کلی زیر و رو گشتند آنها
همه فیلم های هندی رو شکستند ! // همه رمان عشقی ها رو بستند !
دگر شوهر نباشد فکر و ذکرش // چه پوشد مهمونی در روز جمعش !
دگر صد چیز خواهند غیر ِشوهر // جواهر یا طلا یا درّ و گوهر
اگر شوهر بمیرد زیر خرجش // کند ماتم چه پوشد روز دفنش !
بدان ، آگاه باش ای مرد دانا // مشو داخل به باغ سبز آنها ......
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
راستی این بیت بازم جا افتاد
ابو زید آنچه گفت هزیان و تب بود // ز گفته نادم او هر روز و شب بود
زنان خود گوهر و درّ و طلایند // نکن کل با زنان ، برگیر این پند

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:5  توسط س.ع.ب  | 

بر حذر باش زان جا که نامش نمایشگاه است و مکتوبات را جایگاه است ، لیک صندوقچه ی گناه است و داخل شدن بدان گناه است و رونده بدان را جهنم جایگاه است و عمرش تباه است و در ته چاه است ...

گر نمی خوانی کتاب ، رفتی نمایشگاه چه کار ؟!

کرده ای بی خود شلوغش ، مر نداری هیچ کار ؟

رفته ای از باب عیاشی و رندی ، ای عجب ...

بدون پول گشته ای داخل به فروشگاه چه کار ؟

پس اگر از آن گروه بودندی که ساعات مدید پشت ترافیک ماندندی تا از آخرین مد لباس در آن شلوغی با خبر شوی بدان که بسی عملت لهو و باطل است که این در ویترین سر کوچه تابل است . لیک گر زان جمله بودندی که بدانجا شدی اندر، من باب یافت یکی شوهر ! این نیز بیهوده بودندی کین گران درّ را نیابی در نوک کوه یا ته گرداب چه رسد به نمایشگاه کتاب ! و اگر من باب خرید کتاب رفتندی بدان که دو گروه اول مجال تجسس و تفحص از تو باز گیرند و عمرا" به نیتت دست یابی ...

لیک گر بدانجا وارد شدندی و مخی بکار نگرفتندی و مخت به کار نگرتندندی و با دیدن پسران فشن و حوریان خشن ! دامنت از دست ندادندی و کتاب نیز نخریدندی و اصلا" هیچ نکردی بدان از حفارانی ...اما قلیلند آنها که درس گیرند

در حدیث است رندی شیخ را مد ظله العالی وقتی لمیده بود روی قالی پرسید یا شیخ این جماعت کثیر که معدل مطالعه شان از 5 دقیقه باشد قصیر (کمتر) را در اینجا چه کار باشد که اینجا جز کتاب نباشد . پس شیخ پاسخش این چنین داد که اتفاقا این جا همه چی باشد فقط کتاب نباشد !!!!!

گشته ام بر درد مخچه مبتلا // بسکه این هفته بگفتند از کتاب

درد معده هم بر آن مضموم گشت // کاش می گفتند کمی هم از کباب

گزیده ای از کتاب معرض التالیف و منبع الاراجیف

تالیف شیخ عیسی ابو زید


+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 15:39  توسط س.ع.ب  | 

علی دایی اعلام داشت که کتاب خاطرات خود را منتشر خواهد کرد ....

در همین راستا شیخ عیسی ابو زید فرمود :

برم من مرخصی چندین و چند ماه // ز بد بختی خود هی می کشم آه

از آن طنزی که "دایی" می نویسد // که بندد بر همه طنز جهان راه

شیخ در پاسخ به اینکه آقای دایی تصمیم به طنز نویسی ندارد و تنها می خواهد سرگذشت خود را بنویسد فرمود :

به یاد آور آن زمان را که "شیخ علی ابن خالی" جوان بودندی و در زمین چون موج ، روان بودندی ، شیخ و مریدان به پای آن جعبه ی لهو و لعب نشستندی تا چون وی در جلوی دروازه قیچی برگردون زدندندی ، بخندندی . و باز به یاد آور که چون مربی سایپا شدندندی ، جملگی مرید "شیخ عادل ابن ابوالقاسم" شدیم تا از وی مصاحبه ای کنندندی و دل مریدان را شاد ! و همین سنه ی اخیر را که بزم ها کردیم همراه مریدان که وی سرمربی تیم ملی شدندندی و هر روز در ملا عام سخن گوید و موجبات تفرج خلق گردد و نیز چند صباحی از کره القدم ایران و کویت نمی گذرندی که بیشتر کمدی بودندی تا کره القدم !

پس بی شک چون بر کتابت همت گمارد ایادی طنز نویسان را جمیعا از پشت بر بندندی چه رسد بر این شیخ کهنسال .

ای علی دایی دواتت خشک باد // چوب یزدانم تو را بر پشت باد

چون که بی رونق نمودی طنز من // زلف تو سیخ همچو یک خارپشت باد

حاضران که دیدند به محض نفرین شیخ ابو زید موهای آقای دایی سیخ شد ( در بعضی احادیث آمده که در کرامات شیخ همین بس که پیش از نفرین وی موها سیخ گشت . الله اکبر!) دست به دامان شیخ شدند که شیخ جان مادرت نفرین نکن ... و شیخ در پاسخ گفت :

آخر این چه دنیایی بودندی که رندی مربی تیم ملی بودندی و مربی سایپا بودندی و مربی چندین فروشگاه بودندی و چه و چه حال نیز تصمیم دارندی به صنف انتشارات بپیوندندی آنگاه شیخی کهنسال چون من بی کار بودندی ؟!

و چون مریدان کلام شیخ شنیدندی سیحه ای کشیدندی و جملگی دستارها بر زمین نهادندی و خون ها ریختندی به جای اشک .


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:15  توسط س.ع.ب  |