رندی نزد شیخ ابوزید آمدندی در هیبتی جدیده و مویی مالیده و ردایی سابیده ( که رخت سابیده در آن عصر مد بودندی ) و به هزار بزم و رقص شیخ را چنین گفتندی :
یا شیخ دیر است تا بپیوندم جمع مرغان را ! وز شادی سر سایم آسمان را پس نصیحتی نما این جوان را تا زین آزمایش الهی به نیکی برآیم .
شیخ که دانا به آشکار و نهان بودندی نیک می دانستندی که کار از کار بگذشتندی و منصرف نمودن آن جوان که دل و دین بباختندی ناممکن . پس دست مبارک بر شانه ی جوان نمودندی و گفتندی :
و جوان که هر چه بیشتر خود ، به ساحل معنی کلام شیخ می سپارد بیشتر غرقه می گشت کلا" بی خیال آب تنی ، راه منزل پیش بگرفت .
چون ضعیفه ی برگشته بخت را منزل بردندی به سفید رخت و عقد نکاح جاری کردندی ، روز اول چون زوجه ظرفی از طعام نزد رند بگذاشتندی وی با خود ژکیدندی : " مصلحت آن است که همین امروز رئیس مشخص گردندی !" . پس ضربتی زیر ظرف غذا زدندندی و گفتندی :
و چون ضعیفه این را بشنید بدون فوت وقت بساط برچیدندی و راه منزل ابوی پیش بگرفتندی و همان روز مهرش به اجرا نهاندندی و رند را به زندان رساندندی در آن حال که هنوز خنده از لبش مهو نگشتندی - الله اکبر - و وی در محبس بماند تا پوسید و گندید و به حالی افتاد که نگفتنش به ز گفتنش .
و در همین حال بودندی که شیخ را خبر رسید که فلان رند را اینگونه عاقبت بودندی .پس شیخ بر بالین عیادت وی نزول نمودندی و فرمودندی :
یا شیخ دیر است تا بپیوندم جمع مرغان را ! وز شادی سر سایم آسمان را پس نصیحتی نما این جوان را تا زین آزمایش الهی به نیکی برآیم .
شیخ که دانا به آشکار و نهان بودندی نیک می دانستندی که کار از کار بگذشتندی و منصرف نمودن آن جوان که دل و دین بباختندی ناممکن . پس دست مبارک بر شانه ی جوان نمودندی و گفتندی :
بباشد هفت جان را گربگان را // نشد آنسان که خواهی ، مردگان را
در این معنی همه رندان بگرخند // که باشد ربط ها این با زنان را !
پند بگفت و از دیگان مستور گشت .در این معنی همه رندان بگرخند // که باشد ربط ها این با زنان را !
و جوان که هر چه بیشتر خود ، به ساحل معنی کلام شیخ می سپارد بیشتر غرقه می گشت کلا" بی خیال آب تنی ، راه منزل پیش بگرفت .
چون ضعیفه ی برگشته بخت را منزل بردندی به سفید رخت و عقد نکاح جاری کردندی ، روز اول چون زوجه ظرفی از طعام نزد رند بگذاشتندی وی با خود ژکیدندی : " مصلحت آن است که همین امروز رئیس مشخص گردندی !" . پس ضربتی زیر ظرف غذا زدندندی و گفتندی :
من بخواهم آن و این یک را نخوام // یا بسوزانی غذا یا هست خام
حرف من حکم است و غیرش را نخوان // این جنم را ارث بردم از بابام
سپس پای روی پا انداختندی و تابی به سبیل دادندی لبخندی به لب نشاندندی ژکوند وار ...حرف من حکم است و غیرش را نخوان // این جنم را ارث بردم از بابام
و چون ضعیفه این را بشنید بدون فوت وقت بساط برچیدندی و راه منزل ابوی پیش بگرفتندی و همان روز مهرش به اجرا نهاندندی و رند را به زندان رساندندی در آن حال که هنوز خنده از لبش مهو نگشتندی - الله اکبر - و وی در محبس بماند تا پوسید و گندید و به حالی افتاد که نگفتنش به ز گفتنش .
و در همین حال بودندی که شیخ را خبر رسید که فلان رند را اینگونه عاقبت بودندی .پس شیخ بر بالین عیادت وی نزول نمودندی و فرمودندی :
نگفتم سخت باشد گربه کشتن ؟! // غلط برداشت کردی پند از من
چه داری گربه ی بیچاره را کار // تو که بودی ذلیل و خوار ِآن زن
ذلیلی مرد را گرچه قبیح است // ولی این بهتر است از سخت مردن
چه داری گربه ی بیچاره را کار // تو که بودی ذلیل و خوار ِآن زن
ذلیلی مرد را گرچه قبیح است // ولی این بهتر است از سخت مردن
گزیده از کتاب
فی التوجیه الذلال بعد نکاح الرجال
تالیف شیخ عیسی ابو زید
فی التوجیه الذلال بعد نکاح الرجال
تالیف شیخ عیسی ابو زید





