تبليغاتX
معمولیه معمولی

کنون رزم ِرستم شنو ، با زنش     تجرد ، تمام و شروع ِغمش

و رستم به مطبخ بشد ، بامداد     به تهمینه با خشم ، سرداد ، داد

تو ای زن ! محیا بکن چاشت زود     فراهم نما ، چایی از آب ِرود

که من خسته از جنگ و رزم آمدم     گرسنه ، کنون بهر ِبزم آمدم

و تهمینه این سان جوابش بداد    سر ِصبح ، چیست این قال و داد ؟!

مگر کور بودی ؟! ندیدی که من     که خوابم ، نداری توجه به من ؟!

اگر رزم کردی ، مرا چیست ربط ؟     تویی جنگ جو ، مرا چیست خبط ؟!

شب ِپیش من نیز تا صبح گاه     بُدم میهمانی ، توانم ، تباه

و عصرش به بازار ، بهر ِخرید     به همراه آن خواهرت ، چشم سفید !!

و قبلش به همراهی ِیاسمن     ایروبیک ، کردیم ، با هم خفن

صبح زود ، رفتم کلاس ِزبان     تمام سرم درد ، آمد از آن

بدیدی که من خسته تر از تو ام     مرا بیشتر ، باشدم درد و غم

پس این کار توست ، چایی بذار     و صبحانه را در اتاقم بیار !!

اگر این چنین شد که هیچ ، ار ولی     بتابی سر از امر ِهمچون منی

گذارم به اجرای ، مهریه ام     بسوزی تو از خشم و از کینه ام

و رستم چنین دید ، اوضاع زار     دعا کرد و زاری سوی کردگار

خدایا ! به هر رزم ، یارم بُدی     به هر مسئله ، ره نمایم شدی

که من خبط کردم ، گرفتم زنی     و توبه ، سزاوار ِهمچون منی

من آن جنگ جو ، آن دیو کش     خدایا بترسم از این زن چو مُش

که گر آن یل ِسیستانی منم     مثه سگ بترسم ز ِخشم زنم !

در آتش بیانداخت ، آنگه پری     ز سیمرغ ، شاید ، که یابد دری

و ناگه صدایی بلند آمدش     صدایی که لرزاند ، از او تنش

مکن بی جهت پر ز ِسیمرغ دود     ندارد در این باره این کار ، سود

تجرد فنا کرده ای خیره سر ؟!     حماقت ، جهالت ، ازین بیشتر ؟!

گرفتی زن و چاره ای نیست ، وای     برو پس برایش بیاور تو ، چای

من خیره سر خلق کردم زنان   از آن گه بدادم ز دستم ، عنان

اگر چه خدایم ، پشیمان شدم    از آن روز ، از خلق پنهان شدم

و رستم که اینسان خدا را بدید    به بالا ببرد ، پرچمی را سفید

در این جنگ ، غالب تویی همسرم     ببخش این گناه و مزن گردنم

کنون بهر ِتو ، چاشت حاضر کنم    که شاید تورا شاد ، خاطر کنم

و هرچه بگویی همان را کنم     دگر نزد تو من کمر تا کنم !!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 1:15  توسط س.ع.ب  |