کنون رزم ِرستم شنو ، با زنش تجرد ، تمام و شروع ِغمش
و رستم به مطبخ بشد ، بامداد به تهمینه با خشم ، سرداد ، داد
تو ای زن ! محیا بکن چاشت زود فراهم نما ، چایی از آب ِرود
که من خسته از جنگ و رزم آمدم گرسنه ، کنون بهر ِبزم آمدم
و تهمینه این سان جوابش بداد سر ِصبح ، چیست این قال و داد ؟!
مگر کور بودی ؟! ندیدی که من که خوابم ، نداری توجه به من ؟!
اگر رزم کردی ، مرا چیست ربط ؟ تویی جنگ جو ، مرا چیست خبط ؟!
شب ِپیش من نیز تا صبح گاه بُدم میهمانی ، توانم ، تباه
و عصرش به بازار ، بهر ِخرید به همراه آن خواهرت ، چشم سفید !!
و قبلش به همراهی ِیاسمن ایروبیک ، کردیم ، با هم خفن
صبح زود ، رفتم کلاس ِزبان تمام سرم درد ، آمد از آن
بدیدی که من خسته تر از تو ام مرا بیشتر ، باشدم درد و غم
پس این کار توست ، چایی بذار و صبحانه را در اتاقم بیار !!
اگر این چنین شد که هیچ ، ار ولی بتابی سر از امر ِهمچون منی
گذارم به اجرای ، مهریه ام بسوزی تو از خشم و از کینه ام
و رستم چنین دید ، اوضاع زار دعا کرد و زاری سوی کردگار
خدایا ! به هر رزم ، یارم بُدی به هر مسئله ، ره نمایم شدی
که من خبط کردم ، گرفتم زنی و توبه ، سزاوار ِهمچون منی
من آن جنگ جو ، آن دیو کش خدایا بترسم از این زن چو مُش
که گر آن یل ِسیستانی منم مثه سگ بترسم ز ِخشم زنم !
در آتش بیانداخت ، آنگه پری ز سیمرغ ، شاید ، که یابد دری
و ناگه صدایی بلند آمدش صدایی که لرزاند ، از او تنش
مکن بی جهت پر ز ِسیمرغ دود ندارد در این باره این کار ، سود
تجرد فنا کرده ای خیره سر ؟! حماقت ، جهالت ، ازین بیشتر ؟!
گرفتی زن و چاره ای نیست ، وای برو پس برایش بیاور تو ، چای
من خیره سر خلق کردم زنان از آن گه بدادم ز دستم ، عنان
اگر چه خدایم ، پشیمان شدم از آن روز ، از خلق پنهان شدم
و رستم که اینسان خدا را بدید به بالا ببرد ، پرچمی را سفید
در این جنگ ، غالب تویی همسرم ببخش این گناه و مزن گردنم
کنون بهر ِتو ، چاشت حاضر کنم که شاید تورا شاد ، خاطر کنم
و هرچه بگویی همان را کنم دگر نزد تو من کمر تا کنم !!!






